امشب در سر "بویى" دارم
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸  کلمات کلیدی: حسود خانم
زن طولانى و آرام با من دست داد. یک بار بیشتر ندیده بودمش.  جلسه مان زیاد طول نکشید و من راه افتادم که بروم خانه. پشت فرمان ماشین بودم که بوى غریبه اى به مشامم خورد. معمولا به بوها حساس نیستم اما این یکى حرف دیگرى داشت مى زد. بویى شاد و خوشایند و تمیز. چرا این بو اینقدر حس تمیزى همراهش بود؟ بو شیرین بود و گرم نبود و این هم تازگى داشت. دستم با من شوخیش گرفته بود، دستم بوى آدم دیگرى را مى داد. دستم بوى یک چمنزار سرسبز را مى داد که تویش بره هاى کوچک و سفید و تمیزى مى دویدند. دستم بوى آزادى و شادى مى داد.  به خانه که رسیدم کسى نبود. رفتم سراغ آشپزخانه. گوشت چرخکرده را از کیسه درآوردم. ادویه زدم. پیاز را پوست کندم و رنده کردم روى گوشتها. مجبور شدم دستم را سه بار بشویم. بره هاى سفید از چمنزار رفتند. خورشیدى که مى درخشید بالاى بالا کمرنگ شد و چمنزار دیگر سبز سبز نبود. دستهایم بوى خانه گرفته بود. بوى یک مادر که براى بچه اش غذا درست مى کند. دراز که کشیدم تا استراحت کنم از دستم هنوز بوى ملایم عطر داشت مى آمد. هنوز انگار در چمنزار کمى سبزى باقى مانده بود و چیزى از جنس روز.  فکر کردم سه شنبه زنگ بزنم به بهانه اى و از زن مارک عطر روز شنبه اش را بپرسم. فکر کردم زن چه فکر مى کند در مورد من؟ فکر کردم نمى پرسم و مى روم توى عطر فروشى و از بره هاى سفید و تمیز حرف مى زنم و چمنزار و بوى شیرین و خنک... آیا کسى اسم این عطر را مى داند؟