«صدای آب می‌آید. مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند؟»*
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

درکه همان درکه بود. حتی درختهایش هم آشنا بود. چند سال بود درکه نرفته بودم؟ هفت؟ هشت؟ نه سال؟ یادم نیست. اما درختها یادم بود. صدای آب می آمد و هوا خوب بود. چقدر وقتم را بیخود با حال بد گذرانده‌ام در حالی که درکه اینقدر به من نزدیک بوده. درکه با درختهای بلندش. درکه با کافه‌های شلوغ و صدای خنده‌ها. درکه با بوی نان و عدسی. کاش یادم بماند.

* سهراب