"در شب اکنون چیزى مى گذرد"*
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

توى ایوان نشسته ام. سردم است. ژاکت سفیدى پوشیده ام و دامنم را پهن کرده ام روى زانویم و دارم ته نخهاى پولک دوزى را گره مى زنم. روى کشتى بودیم که من یکى از نخها را کشیدم و پولکهاى نقره اى مثل دیوانه هایى که از زنجیر مى گریزند از نخ سبز فرار کردند. انگار آن همه پولک را فقط با یک نخ سبز دوخته بودند. پولکهاى نقره اى روى کف چوبى کشتى، زیر آفتاب برق مى زدند. حالا نشسته ام و دارم پولکهاى باقیمانده را روى دامنم محکم مى کنم. روى دامنم گل هست و سنگ و لکه هاى آبى و بنفش روى زمینه سبز. از اینجا که من نشسته ام برگهاى بزرگ درخت گردو آسمان را قاب کرده اند. از اینجا که من نشسته ام هوا دارد رو تاریکى مى رود. فکر مى کنم تصویرم شبیه" زنان ساده و کامل" ** شده است. زنى با موهاى بلند روى شانه که در ایوان خیاطى مى کند و پشت سرش غروب است و برگ و گردوى کال. تصویرم معصومانه به دنیا دروغ مى گوید. من روى کشتى نشسته ام و حواسم به پولکهایى که مى روند و فرار مى کنند، نیست. حواسم به مرغهاى دریاییست که دارند دور کشتى مى پرند. حواسم به جزیره هاست که تن سبزشان را از آب بیرون آورده اند. حواسم به روزهاى کوتاه است. هنوز غروب نشده و من گرسنه ام. صداى اذان که بیاید تصویر معصوم زن ساده روى ایوان مى رود که افطار کند. دختر وحشى و سرکش درونش موهایش را سپرده به باد، زیر آفتاب چشمهایش را تنگ کرده و برایش مهم نیست که روى دامن سبزش حتى یک پولک هم نباشد. من بین این زن و دختر ایستاده ام و هیچ کدامشان نیستم.

 ٩١/۵/٢٨ دماوند

 * فروغ - تولدى دیگر

   ** اشاره به بندى از شعر فروغ: مرا پناه دهید اى زنان ساده کامل...