من و همه پروانه‌هایم
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک - معلم نقاشی به من گفت: « تو پروانه‌ها را خیلی دوست داری نه؟» پروانه‌ها  توی همه نقاشیهایم بودند. روی گلها، کنار خانه‌ها، حتی روی موهای دخترکهایی که می‌کشیدم و همه‌شان موهایشان بلند، خیلی بلند بود. تا قبل از آن حواسم نبود که پروانه‌ها را دوست دارم. چند سالم بود؟ یادم نیست.

دو - یک آویز دارم که یک پروانه سبز درشت است. درشت با مقیاس امروز. این روزها کسی آویز به این بزرگی از گردنش آویزان نمی‌کند. پروانه من اما سبز است و بالهایش را باز کرده و سالهای سال از گردنم آویزان بوده. حالا چند سالی هست که پروانه‌ام را تبعید کرده‌ام گوشه میز توالت و گردنبند نمی‌زنم یا زنجیر کوتاه و یک قلب کوچک حداکثر. اما راستش را بخواهید گاهی از گوشه میز توالت صدای پرپر بالهای پروانه‌ام را می‌شنوم. می‌دانم صدایم می‌کند. از چهار سالگی همراهم بوده و می‌دانم که حالا در تنهایی و تاریکی می‌ترسد. مثل شیدای چهار ساله که جایی کنار پروانه‌اش در آن قوطی سفید کهنه حبس شده و می‌ترسد.

سه – دختر خاله‌ام سرش را کج کرد و گفت: « خیلی بهت میاد.» روی پیراهن آبی پروانه‌های رنگی بزرگ بال بال می‌زدند. لباس را خریدم.  احساس می‌کردم یک تکه از آسمانم و الان است که پروانه‌ها مرا با خودشان ببرند. لباس پروانه‌ای را در میهمانی چند شب پیش پوشیدم. با یک کمربند قرمز باریک که از خیلی وقت پیش داشتمش و مانده بودم که با چه لباسی ترکیبش کنم. کمربند قرمز و پروانه‌ها با هم دوست شدند. من اما نمی‌توانستم با لباسی آنقدر رویایی لبخندهای همیشه‌ام را بزنم و وانمود کنم که همان زنی هستم که باید. پروانه‌ها در همه آینه‌ها دور و برم بال بال می‌زدند و من احساس می‌کردم عقربه‌های ساعت به هم چسبیده‌اند. آن شب وقت اصلا نگذشت. تا پروانه‌ها از لباسم قهر نکرده‌اند باید یک میهمانی بگیرم. یک میهمانی مخصوص پروانه‌ها.

چهار – پسرم پروانه‌هایش را شکل دو تا مثلث می‌کشد که به هم چسبیده‌اند. پروانه‌های من بالهای گرد و بزرگ دارند و خالهای سیاه. پسرم پروانه‌های مرا دوست دارد. من دلم برای پروانه‌های پسرم با آن بالهای نوک تیز می‌سوزد. فکر می‌کنم تن برگها را خراش می‌دهند. پسرم فکر می‌کند پروانه‌های من نمی‌توانند خیلی بپرند. می‌گوید که بالهایشان زود خسته می‌شود. نمی‌دانم. شاید هم حق با پسرم باشد.

پنج – مادرم می‌گوید من همه تصمیمهایی را که باید می‌گرفتم گرفته‌ام. الان تنها تصمیمی که اجازه دارم بگیرم این است که یک بچه دیگر داشته باشم یا نه. یا اینکه نیمه وقت کار کنم یا تمام وقت. وقتی این حرف را می‌زند آن قاطعیت عصبانی کننده‌ای را دارد که یک عمر ازش حرص خورده‌ام. همان که در اوج دوستیهای دبیرستانمان می‌گفت این دوستیها نمی‌ماند. همان که در اوج عاشقیت می‌گفت که عشق تمام می‌شود و زندگی تبدیل  به یک چیز بی مزه معمولی می‌شود. همان که چشمهای من نگاه می‌کند و می‌گوید من مرده‌ام و خودم خبر ندارم. اما این حرف را که می‌زند در دل من هزار پروانه آبی بال بال می‌زنند. پروانه‌ها گوشهایم را می‌گیرند. پروانه‌ها می‌گویند «هرگز» و «همیشه» دروغ است و مادرها ترسو هستند. می‌دانم مادرها ترسو هستند. می‌دانم.

شش- یک وقتی روی یک برگ سبز یک پروانه آبی کوچک بالهایش را پهن کرده بود و من داشتم نگاهش می‌کردم. برگ را که تکان دادم پروانه پرید و تن آبی و کوچکش را پهن کرد روی دیوار. پروانه به من نگاه نکرد من ولی نمی‌توانستم ازش چشم بردارم.

هفت – خیلی بچه بودم که پروانه می‌گرفتیم. پروانه‌های زرد بزرگی که روی بالهایشان به جای خال خط داشتند. خشکشان می‌کردیم. بچه‌ها چقدر می‌توانند ظالم باشند؟ خب، خیلی. پروانه‌های طفلکی لای کتابها می‌پوسیدند و بالهای قشنگشان پودر می‌شد و از لای صفحه‌ها می‌ریخت.

هشت – می‌گویند عمر پروانه یک روز بیشتر نیست. این همه قشنگی فقط برای یک روز؟ اینجور وقتها فکر می‌کنم خدا هم گاهی شوخیش می‌گیرد.