مى نویسم لابد هستم
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک - پسر لاغر قد کوتاه که لباس سبز کمرنگ و اسلحه دور کمرش باعث شده فکر کند بروس لى است مى گوید: " خانم اینجا پارک نکن!" فکر مى کنم این پسرکها را از کدام سربازخانه جمع کرده اند و لباس نیروى انتظامى تنشان کرده اند که شهر را یک دست پادگان کنند . مى گویم: " پنج دقیقه، بچه ام را که بردارم، مى روم." سرش را تکان مى دهد. خوشحال از اینکه ازش اجازه گرفته ام. فکر کردم وقتى مى گویم بچه ام، چه ترکیب غریب و بامزه ایست. همیشه "بچه ام" گفتن مادرها را دوست داشتم. حالا هم مى بینم ترکیب دوست داشتنى ام را پرت کرده ام براى نوجوانى که روى صورتش کرکهاى سبز کمرنگ دارد و از کجا مى داند که چقدر من این کلمه را دوست دارم. یادم باشد کلمه هاى خوشمزه ام را دست غریبه ها ندهم. حیف مى شوند.

دو- امروز با خودم قهر بودم. فکر کردم تقصیر ابروهایم است. بعضى وقتهایى که از خودم عصبانیم واقعا تقصیر ابروهاست. آرایشگاه شلوغ بود. زنى نق مى زد که دوقلوهاى نه ماهه اش را سپرده به شوهرش و حالا مرد قاطى مى کند. گفتم: " لوسش نکن شوهرت را خانم! بگذار بچه ها را نگه دارد." با بدجنسى قاطعانه زنى که پنج تا بچه بزرگ کرده است. زن ساکت شد و نشست روى نیمکت. من کى اینقدر تلخ شدم و خودم حواسم نیست؟

سه - پیرمرد در پمپ بنزین دارد کند و خسیس وار بنزین مى زند. مکثش، حرکات آرامش و تنظیم دقیق قرانهاى پول بنزینش روى اعصابم است. دلم مى خواهد چنان بوقى بزنم که از شش متر بپرد هوا و همه حساب کتابها یادش برود. ماشین زیر پایش صد میلیون مى ارزد و او دارد با سکه هاى صد تومنى لاس مى زند. خسیسهاى اینطورى را درک نمى کنم!

چهار - سر ناهار داریم پشت سر دخترک نیمچه کارآموز حرف مى زنیم. دختر ٢٢-٢٣ ساله خوشگل و خوش هیکلى که به شدت نچسب است. دو ماه است آمده توى این دفتر و هنوز یک ذره هم جا نیفتاده و بلد هم نیست دو کلمه بگوید که یکیش روى اعصاب نفر کنارى نباشد. فکر مى کنم ارتباط برقرار کردن واقعا هنر است. اینکه بتوانى لج این همه آدم را در محیط کوچک کار در بیاورى ولى واقعا بى هنریست. مثلا بعد از این همه مدت نمى داند که من به تصاحب میزم حساسم. بماند که معلوم نیست در نبود من چه بلایى سر سیستمم آورده که هر روز یک بساط دارم باهاش. اما تا ده دقیقه از دفتر بیرون بروم یا وسایلش را ولو کرده روى میزم یا صندلیم را برداشته. آن روز از جلسه که برگشتم کیفش ولو بود روى میزم. گفتم: " خانم میم این کیف را از روى میز من بردار " گفت: " والا پرتش مى کنى وسط آتلیه؟" گفتم: " بله و دیگر هم وسایلت را روى میز من نگذار." اولین بارى بود که سه جمله متوالى با دختر حرف زدم. حالا کمى حساب مى برد.

پنج - همکار سمت چپى مى گوید: " چرا حلقه دستتون نکردین خانم مهندس؟" این پسرک سه ماه پیش که آمد دفتر ما سلام کردن بلد نبود. حالا تحت تعلیم بقیه پسرهاى دفتر حرف زدن که یاد گرفته هیچ دارد رگه هایى از موذیگرى و ناقلایى بروز مى دهد که متعجبم مى کند. دو هفته سفر من گویا دوران شکوفاییش بوده چون از وقتى برگشته ام مى بینم زبان باز کرده و حواسش جمع شده. انگشت حلقه ام درد مى کند. احتمالا پنجشنبه دستم را با حلقه کوبیده ام جایى و حواسم نبوده. امروز نتوانستم حلقه ام را دستم کنم. دست راستم هم نه عادت به حلقه دارد و نه تحملش را. این است که حلقه ام را گذاشته ام روى میز. مى گویم: " دستم درد مى کند. " مى گوید: " فکر کردم با شوهرتون دعواتون شده حلقه رو پرت کردید روى سرش!" چپ چپ نگاهش مى کنم و فکر مى کنم چقدر باید مدام حواسم باشد که این جوجه ها را پررو نکنم و چه بد که اینقدر زود پررو مى شوند.

شش- هنوز دارید مى خوانید؟ آفرین به همتتان، ولى در این پست از احساسات و شاعرانگى خبرى نیست. دارم مى نویسم بلکه بتوانم بفهمم چه مرگم است و به شماره ۶ رسیده ام و هنوز نفهمیده ام.

هفت - این روزها بچه ام مى داند که من کلافه ام. بیشتر دور و برم مى پلکد. مثل بچه هاى دو ساله حرف مى زند که لجم را در بیاورد و به حق چیزهاى نشنیده بعد از ۶ سال و نیم براى اولین بار مى پرسد:" دوسم دارى؟" شاید بچه ام مى فهمد که یک تکه از روحم را جا گذاشته ام استانبول. مى فهمد که چیزى در من کم است. مى فهمد که این روزها اینقدر به من مى چسبد و نگاهم مى کند. بچه ام، بچه طفلکیم!

هشت - سر خودم را باید گرم کنم. باید دست خودم را بگیرم و با خودم و شهرم آشتى بدهم. باید یاد بگیرم بدون خاطره ها زندگى کنم. باید،باید، باید... سخت است اما!

 نه - آرزوها؟ نه، خوب نیستیم با هم. همین حالا فقط آرزو دارم که امشب بخوابم و خواب نبینم. از این خوابهاى تکه پاره و مضطرب خسته شده ام. 

 ده - " حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن!"

یازده - چقدر دلم پر بود... شروع که کردم به نوشتن فکر نمى کردم سه جمله هم بتوانم بنویسم. حالا با موبایل و معضل تایپ یک انگشتى این همه نوشته ام. بهتر شده ام؟ بهتر مى شوم... این یکى را باور کن!

دوازده - تقصیر گرماست اصلا. امروز یکى پنکه را جابجا کرده بود و باد به من نمى خورد. بله، خیالم راحت شد، همه این آشفتگى مال گرما زدگیست!

سیزده - دیگر بیشتر از سیزده بند که نمى شود داشته باشیم... مى شود؟