« من گلى را دوست مى دارم که در گلزار نیست»
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

خانم همکار نگاهى به کارت روى سبد گل مى اندازد و مى گوید:" از بهرام گرفته، حداقل صد تومن پولشو داده!" و بعد شروع مى کند به تخمین زدن، ارکیده اینقدر، آنتریوم اینقدر و لیلیوم اینقدر. من از بین گلها ارکیده را شناخته ام که رنگ سفید و بنفشش را دوست دارم. خانم همکار با جدیت شاخه هاى زرد رنگ را نشان مى دهد و مى گوید: " این هم یه جور ارکیده اس!" سرم را تکان مى دهم. بعد کارت اسم را جابجا مى کند و مى گوید: " اینجا بازم آنتریوم هست. عجب آنتریومهاى بزرگى!" مى پرسم: " این عطر مال کدام گلهاست؟" خانم همکار لیلیومهاى سفید دو طرف سبد را نشان مى دهد و مى گوید: " مال اینها..." کنار دیوارهاى سفید و خالى، گلها از گوشه اى شادى و زندگى را به فضاى دفترمان آورده اند. همکار خردادیم مى گوید: " پس چرا شیرینى نیاورد؟ گل رو که نمیشه خورد؟" از وقتى آمده ایم دفتر جدید، هر کارفرما یا همکارى که رسیده شکلات آورده یا شیرینى. بچه ها مثل گرگهاى گرسنه زل مى زنند به تازه واردها، منتظر تا ببینند برایشان خوراکى چى آورده اند. سبد گل از صبح سوژه بحثها شده است. ارکیده ها که در بند این حرفها نیستند با همان رنگ بنفشى که دوستش دارم وسط گلها هستند. من فکر مى کنم که ارکیده ها قشنگ هستند و چه بوى خوبى از این گلها مى آید و کاش بشود بگذاریمشان آنطرفتر جلوى کولر که گرما خرابشان نکند. خانم همکار مى گوید: " چقدر باکلاس، چقدر شیک..." من دیگر گوش نمى کنم. فکر مى کنم مناسبات اجتماعى ما وقتى ترجمه هاى مادى پیدا مى کند ناخوشایند مى شوند. من دلم مى خواهد فکر کنم کسى این گلها را خریده است چون زیبا هستند و چون این روزها، زندگى با این داغى تابستان و منگى بعد از تعطیلات و هزار دل مشغولى بیشتر از هر چیز زیبایى لازم دارد.