kim koparıpta verir sana kalbini anne gibi bebeğim
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٦  کلمات کلیدی: من و پسرم

بچه‌ام جیغ می‌زند: « مامانه؟ منم می‌خوام باهاش حرف بزنم.» ذوق می‌کنم. می‌پرسم: « چیکارم داشتی مامانی؟» می‌گوید: « هیچ می‌خواستم یه کم باهات حرف بزنم.» و بعد تعریف می‌کند از دریا رفتنش. از اینکه آب دریا گرم بوده. از اینکه هوا عالی است. از اینکه دده فریزبی با خودش آورده و از اینکه شب می‌خواهند بروند کنار دریا. گوش می‌کنم. پشت تلفن صدای بچه‌ام شمرده تر و واضحتر از صدای واقعیش به گوشم می‌رسد. دلم می‌خواهد بغلش کنم. وسط تعریف کردن ماجراها باز دوباره جیغی دیگری از شادی می‌زند و می‌گوید که تلویزیون درست شده و می‌خواهد مسابقه تماشا کند و گوشی را می‌دهد دست مادرم.

من دارم شام درست می‌کنم. دارم توی خانه که بدون بچه‌ام زیادی بزرگ و زیادی ساکت است می‌پلکم. دارم یواشکی بدون اینکه کسی ببیند اشکهای روی صورتم را پاک می‌کنم. همچین مادر بی جنبه‌ای هستم که طاقت یک روز دوری بچه‌ام را هم ندارم.... هیس!