«آه، سهم من این است...»
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸  کلمات کلیدی: روزهای من

یک – سر چهارراه

خلوت است. حتی گداهای پابرهنه شهر هم به مرخصی رفته اند. می پیچم به طرف چپ. صدای آهنگ را بلند کرده ام. پایم را فشار می دهم روی پدال گاز. ماشینم از جا می جهد. فکر می کنم بروم خانه، دوش بگیرم و بپلکم یا بروم تجریش. صبح فکر می کردم اگر تعطیل شدیم می روم تجریش. باید دخترک درونم را می بردم و با گل سر و گوشواره رامش می کردم. فکر کردم حالا که شهر خلوت است و من کاری ندارم می روم تجریش.

دو – خیابان سعد آباد

پارکبان مى گوید: "خانم من لیسانس جغرافى دارم برام کار سراغ ندارى؟" حواسم را پرت کرد و گوشى نازنینم از دستم سرخورد و افتاد زمین. 

سه- بدل فروشى

  زنی همراه شوهرش به گوشواره های بدلی نگاه می کند. مرد برای این مغازه کوچک زیادی درشت است و بین این همه زنها و دخترها اضافه به نظر می رسد. چشم غره مى روم به زن. انگار نباید مرد را به حریم دلخوشیهاى ساده و کوچکمان راه مى داد. زن اما دلبرانه گوشواره اى را جلوى مرد تکان مى دهد و مى گوید:"اینم بخرم؟" 

 چهار - پاساژ قائم

روى در و دیوار به چه گندگى نوشته است: "  چشمهای طبیعی و زیبا با لنز فرش لوک" فکر مى کنم پارادوکس و بعد به خودم فکر مى کنم. خودم آخر پارادوکسم این روزها. مجسمه هاى انتهاى پاساژ توجهم را جلب مى کند. دخترکى ایستاده، دستهایش باز باز است و روى دستهایش سه کبوتر آبى نشسته اند. دلم مى خواست من آن دختر بودم. همانقدر آرام، همانقدر معصوم... زنى که لنز سبز توى چشمش گذاشته به من تنه مى زند. خیلى هم غیر طبیعى...

پنج - سبزى فروشى

مى گویم:" دو کیلو سبزى قورمه بده!" مرد مى گوید: " دو کیلو و نیم مى دم که بشه پنج تومن." از قیمت سبزى پاک شده و خرد شده خبر ندارم اما مى دانم که خیلى وقت است دلم قورمه سبزى مى خواهد و سبزیش را ندارم. امروز هیچ جا ریحان ندیدم. لابد خریداران زبل صبحگاهى تمامش کرده اند.

شش - کتابفروشى

پیرمرد بداخلاق که مرد این کتابفروشى شد پاتوق ما. حالا با دستهاى سنگین مى روم که کتابى را که براى کلاسم لازم داشتم بخرم. بوى شنبلیله مى پیچد در فضاى کتابفروشى. مرد کتابفروش اما با مهربانى دنبال کتابهایى که مى خواهم مى گردد و برایم پیدایشان مى کند. به من به خاطر کیسه بزرگ سبزى خرد شده و بوى شنبلیله اخم نمى کند. انگار قضاوتم نمى کند. وقتى خودم به خودم رحم نمى کنم چه خوب است که غریبه اى بدون قضاوت اجازه مى دهد کیسه سبزیهایم را روى میز بگذارم و کتابهایم را انتخاب کنم.

هفت - در منزل خواهر شوهر

قرار است گلها را آب بدهم. سرایدار تا مى بیند ماشین را پارک کرده ام مى پرسد کى هستم. مى گویم: عروس آقاى فلانى. سریع مى پرسد: حاجى؟ بله، من گاهى فراموش مى کنم  کى هستم. حالا دارد سراغ مى گیرد که حاجى کجاست و دخترش چرا نیست و من گوش نمى کنم. آمده ام گلها را آب بدهم و بروم خانه. حالا گیر کرده ام با این وراج و سرم هم درد مى کند.

هشت - خشکشویى

مرد که مانتوهاى سبز و بنفش را به دستم مى دهد دوباره مى شوم خودم. به گوشواره هایى که خریده ام فکر مى کنم. فکر مى کنم که براى اولین بار از آن گوشواره هایى که با هم جفت نیستند خریدم و احساس عجیبى دارم. فکر مى کنم گل سر بنفشم زیباست و کاش سردرد نداشتم و چرا آن مانتوى زرشکى را برنداشتم. فکر مى کنم آخرش هم جرات نمى کنم موهایم را قرمز رنگ کنم و امروز چقدر خسته شده ام و هى پریده ام از این شاخه به آن شاخه و حتى تجریش، تجریش همیشگى هم آرامم نکرده است. 

 نه - در خانه 

 پسرک چموش طبقه بالایی دارد خانه را ویران می کند. امروز زود شروع کرده است. من نشسته ام و دارم گوش می کنم. به صدای خواننده که می خواند. به صدای بچه ای که روی سرم پشتک می زند. به صدای زودپز روی شعله گاز. به صدای گنگ و محو کولر. به صدایی که می گوید: « مگه عاشقم نبودی؟» و آفتاب دارد غروب می کند.