خیلى وقت بود خواب ندیده بودم
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

خواب مى بینم آشنایى که به تازگى دختر دومش را زاییده آمده پیشم. در خانه خودم نیستم. در خانه بزرگ و بى در و پیکرى هستم با یک عالم غریبه. دارم براى هر دو دختر هدیه آماده مى کنم. سینا، جامدادى قرمزى را که خریده ام براى دختر بزرگتر پنهان مى کند. اخم مى کنم. جامدادى را پس مى دهد. همه هدیه ها آماده است. کیسه را مى گذارم گوشه اتاق و بیرون مى آیم. زن که دارد مى رود، مى خواهم هدایا دخترها را بدهم ببرد. تمام خانه را زیر و رو مى کنم و کیسه را پیدا نمى کنم. 

 ***

در جاده اى کوهستانى مى رانم، نیمه برهنه ام. پیچها تند هستند و من نگران برگشتم هستم. جاده مى رسد به یک دوراهى و هر دو راه را با سنگهاى بزرگ بند آورده اند. پیاده مى شویم از ماشین. سینا شروع مى کند به دویدن. اما سینا قبلتر توى ماشین نبود. من بودم و امیر. سینا مى دود و دور ماشین مى چرخد. نگرانم و نمى دانم چرا. 

***

توى شهرم،  باز دارم رانندگى مى کنم. یکى از دوستانم کنارم نشسته، ایده یا الهام یا یکى که رویایم ساخته از ترکیب این دو. موبایلم روى اسپیکر است و دوست دیگرى پاى تلفن حرف مى زند. الهام/ایده با دوستم بد حرف مى زند. محکومش مى کند. من ساکتم و گذاشته ام که یکى دیگر به جاى من حرف بزند. بعد یهو مکالمه قطع مى شود و مى بینم که دوست پاى تلفن نیست، دیگر نیست.