شنبه یواشکى
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، روزهای من

صبح که بیدار شدم هنوز خوابم مى‌آمد. خودم را دلدارى دادم که شنبه خوبى است و هنوز شهر خلوت است و امروز پسرم مى‌آید. روح کولیم مى‌خواست دامن سبز را بپوشم با آن همه پولک و خطهاى بنفشش، فکر کردم نمى‌توانم کار کنم. پیراهن بلند آبى را پوشیدم. پیراهن تا مچ پایم بود. روى پاهایم بندهاى صندلى که در استانبول پوشیده بودم هنوز سفید باقیمانده است. انگار حتى وقتى هم که پابرهنه‌ام کفشى از خیال پوشیده‌ام. 

 بقیه اش آسان بود. فکر کردم امروز رنگهاى سبز و آبى را لازم دارم. اول هفته است و دخترک کولى را باید آرام نگه داشت. داشتم بالاى چشمم خط آبى مى‌کشیدم و معین براى بار هزارم مى‌خواند: " اگه چشمات منو مى‌خواست، تو نگاه تو مى‌مردم." فکر کردم گوشواره آبى یا طلایى؟ بعد فکر کردم دیرم شده و اصلا دیر شده که شده. دختر کولى گفت: "شال سرخابى را سر کن!" گفتم: "امروز نه، دختر جان، شنبه است!" بغض کرد و رفت نشست گوشه اتاق. این همه نازش را مى‌کشم و آخرش براى هر چیز کوچکى قهر مى‌کند. گوشواره طلایى را که گوشم کردم بفهمى نفهمى لبخند زد. شال سبز و آبى را برداشتم.

 خیلى وقت نیست که با رنگها آشتى کرده‌ام. دور و برم را نگاه مى‌کنم و وقتى مى‌بینم بوته‌اى با رنگهاى سبز سیر گلهاى سرخابى روشن داده فکر مى‌کنم مى‌شود همه این رنگها را با هم جور کرد. منشى مدرسه قبلى پسرم مى‌گفت:" هر روز صبح شالهاى رنگى شما را که مى بینم انرژى مى‌گیرم. چه خوب که در محل کارتان مى‌توانید شال رنگى سر کنید."  

  شالهاى رنگى و من و گوشواره‌ها، صبح به صبح بهم نگاه مى‌کنیم. گاهى دخترک کولى هم پیدایش مى‌شود و گاهى هم پسرم که دستش را دراز مى‌کند و مى‌گوید: " امروز اینو گوشت کن!" دلش را نمى‌شکنم. گوشواره‌هاى سنگینتر را مى‌پسندد و با دختر کولى لج مى‌کند. آن روزى که با هم رفته بودیم خرید نگذاشت شال سبز روشن را بردارم و اشاره کرد به یشمى، یک کلام. آیا من این بچه را درست تربیت کرده‌ام؟ شک دارم. اما وقتى گفت شال گلدار صورتى را برندارم گوش نکردم. گفتم که باید دخترک کولى را آرام نگه داشت. بهم که بریزد حالم دیدنى مى‌شود و با این روزهاى داغ و هورمونهایى که با من شوخیشان گرفته همین دیوانه شدن دخترک را کم دارم.