سلام گلمریم یا اولین روز بعد از تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

امروز همه بچه‌ها از مرخصی برگشته بودند و دفتر شده بود مثل هر روز. دو تا کاندید برای منشی‌گری آمدند و سوژه تا عصرمان جور شد. اولی نشسته بود متنی را که گذاشته بودند جلویش یک انگشتی تایپ می‌کرد. رفتم کاغذ بردارم از روی میز و خیره شدم به دستهای دختر. بعد با نهایت بدجنسی ادایش را درآوردم. رئیسم دید و گفت: « تو هم شیطونی‌ها!» صبح به خیر مهندس! بعد از 8 سال آشنایی و حداقل 4 سال در یک اتاق کار کردن تازه فهمیده‌ای که من بازیگوشم؟ آیا به خودم امیدوار باشم الان؟  دومی ابروهای کلفتی داشت به ضخامت یک بند انگشت، رنگ کاه. صورتش شبیه آدمی بود که همین الان یک فیلم خیلی ترسناک دیده و بعد همانطور یخ زده و مانده، با چشمهای گشاد مرگ دیده. دوستم ف. گفت: « متولد 69 است و تایپ کردن هم بلد نیست.» لابد فکر کرده آنقدر تو دل برو است که نیازی به مهارتهای معمول منشی‌گری ندارد. فکر کردم متولد 69 یعنی 22 ساله و دختر با آن شمایل اژدها گونه‌ای که برای خودش درست کرده بود 40 ساله به نظر می‌آمد.

همکار خردادی از مرخصی برگشته بود. از بس جایش خالی بود داشتم افسردگی می‌گرفتم. بدیش این است که سیستم خودم خراب شده و رفته‌‌ام کنار سازه ایها نشسته‌ام، بچه‌هایی ساکت و محترم. آن وقت ف. و خانم الف و همکار خردادی آن طرف آتلیه می‌خندد و من این طرف می‌میرم از ترکیب حسودی و فضولی. مهندس ق. می‌گوید: « بد گذشته که می‌خوای برگردی سرجات؟» بله. من سرجایم اسپیکر دارم برای خودم. ستار دارم. معین دارم و تازه تلفن طرف راستم است نه طرف چپم و حرفهای بامزه همکار خردادی را هم می‌شنوم. به جای همه اینها لبخند می‌زنم. لبخند بر هر درد بی درمان دواست. ناهارم کم بود و سیر نشدم. نیم ساعت بعد از ناهار، که آتلیه را زیر و رو می‌کردم دنبال یک تکه شکلات یکی از همکارها صدایم کرد که « بیا خورش قیمه بخور.» خانگی؟ خیر. از همین چرب و چیلیهایی که وقتهایی که افسردگی حاد دارم ورژن قرمه سبزیش را سفارش می‌دهم که خودم را در لایه روغنش غرق کنم. رفتم و یک پیش دستی پلو کشیدم و قیمه چرب. ف. رسید که « شیدا باز که داری می‌خوری؟» تا بیایم جوابش را بدهم غذا پرید توی گلویم. از همان موقع تا حالا دارم سرفه می‌کنم. احساس می‌کنم یک دانه برنج پشت دماغم گیر کرده و نه بالا می‌رود و نه پایین می‌آید. وسط سرفه فکر کردم نکند حامله‌ام. بعد به ف. نگاه کردم و فکر کردم بعد از نطق غرایی که پریروز برایش کردم در وصف اینکه بچه دوم چطور ما را به کشتن می‌دهد و چرا نباید دوباره بچه دار شویم، اگر حامله باشم چقدر خنده دار می‌شود. فکر کردم کلی آدم می‌خندند به من. یکیش خود شما! بعد از این همه نوشته‌های کوبنده در باب بچه دوم اگر بیایم بنویسم من حامله‌‌ام نمی‌خندید؟ می‌خندید. بعد هم برای بقیه تعریف می‌کنید که یکی بود هی می‌گفت بچه دوم بد و اخ و فلان و حالا دوقلو حامله است طفلکی!

از سر کار در آمدم و رفتم دنبال بچه . از همان راه پله شروع کرد: « تو ماشین موبایلتو می‌دی؟» شک برم داشت: « منو بیشتر دوست داری یا موبایلمو؟» بی انصاف گفت: « جفتتونو دوست دارم.» بچه جان من این جواب را برای وقتهایی یادت دادم که آدمهای بیمزه ازت می‌پرسند مامان را بیشتر دوست داری یا بابا را. رفتیم امیر را برداشتیم. بازار روز جهنم بود از داغی. خرید کردیم و همدیگر را گم کردیم. زنگ زدم به موبایل امیر. موبایل توی ماشین بود. ما همیشه در بازار روز همدیگر را گم می‌کنیم آن وقت امیر موبایلش را گذاشته توی داشبورد و رفته. نشستم به سر و کله زدن به اسمسها. مدیر پروژه زنگ زد که سه شنبه جلسه گذاشته‌‌ام و چه خبر از نقشه‌های برق و تاسیسات. گفتم از برق خبر ندارم. تاسیساتش را هم دو بار دیده‌ام. بسم است. گفت پس منتظرم برای جلسه. گفتم باشد. اسمس زدم به رئیسم که سه شنبه جلسه گذاشته‌اند، ساعت 11. جواب نداد.

به خانه که رسیدیم ولو شدیم. سینا رفت با پسر همسایه بازی کند. خوابیده بودیم تا بچه در زد که سوئیچ ماشین را بده. سرایدارمان خواب نما که می‌شود ریو سرمه‌ای مرا می‌شوید.سوئیچ و خواب بعد از ظهرم را دادم دست پسرم که ببرد توی حیاط.  امیر خواب دیده بود که رفته‌ایم آمریکا پیش بهاره. می‌گفت جای بیخودی بود، عین مخروبه. گفتم خوب نمی‌رویم حالا که بیخود است. پرسید: « تولد بهاره کی است؟» گفتم: « ده روز دیگر.» بعد گفت: « برایم قهوه ترک درست می‌کنی؟» داشتم این خزعبلات را می‌نوشتم. البته بلند شدم و برای شوهرم قهوه ترک درست کردم  و فکر کردم الان بچه می‌آید و شام نداریم.

تهران این چند روزه عجب شهر معرکه‌ای شده بود. عصر که پیچیدم توی صدر و ایستادم پشت ترافیک فکر کردم اه! باز ترافیک صدر. باز این شهر شد همان چیزی که بود. گیرم که همکار خردادی برگشته باشد و به اندازه دو نفر ناهار بیاورد و ما برای شام قورمه سبزی پلاس کرفس داشته باشیم. دلم تهران خلوت و خوبم را پس می‌خواست. روی صورت راننده‌ها اخم همیشگی بود اما آسمان هنوز آبی کمرنگ مانده بود  و دودی نشده بود. هنوز می‌شد نفس کشید و شهر هم شهر من بود. با ترافیک صدر. با بازار روز شلوغ. با پیرزنهایی که موقع خرید کاهو بهت تنه می‌زنند. با بچه‌ای که درست وقتی پلکهایت گرم خواب شده در می‌زند. با سرایداری که ماشین را  گربه شور می‌کند. با خانه که با دهان گشادش و کیسه‌های خرید پر می‌خواهد مرا قورت بدهد.