" از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را!"
ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
خیلى سال پیش، توى همین اتاق خوابیده بودم که تصمیمى گرفتم. یادم نیست چى شده بود. همینقدر یادم است که دیوارهاى اتاق هنوز سبز کمرنگ بود و بابا و مامان دیگر به خاطر نوشتن روى دیوار بهم گیر نمى دادند. زمان کنکورم دیوار سمت راست اتاق پر شده بود از فرمولهاى ریاضى. دیوار سمت چپ را اول با مداد و ریزتر و بعد که پررو شدم با ماژیک و خیلى درشت شعر مى نوشتم. یادم هست که شعر را با ماژیک مشکى نوشتم، درشت، خیلى درشت. از همه جملات و شعرهاى دیگر بزرگتر تا هر وقت به دیوار نگاه مى کنم ببینمش. شعر احساس قدرت شگفتى به من داده بود. یادم نیست تا قبل از آن چرا منتظر نشسته بودم تا یکى دیگر دستم را بگیرد و کمکم کند که افسردگى را بگذرانم و برگردم به شیدا، شیدا بودن. حالا در این صبح نیمه تاریک، به دیوارهاى آبى تیره نگاه مى کنم و فکر مى کنم باید یک جایى شعر را دوباره براى خودم بنویسم. تا به یاد بیاورم که چقدر قوى هستم و به یاد بیاورم که نجات دهنده اى در کار نیست. حالا من سى و شس ساله هستم و چاه افسردگیهاى آن وقت دیگر جلوى رویم نیست. جلویم شهر است با خیابانهاى پیچ در پیچش.  شهر که تویش مدرسه هست. برج هست. پمپ بنزین هست و آدمهایى که نشسته اند دست به آسمان که آیا باران ببارد یا نبارد. من دیگر به آسمان نگاه نمى کنم. یک بار توانسته ام با این شعر خودم را برهانم و حالا باید فقط دوباره جایى بنویسمش، درشت اما خیلى درشت... * فروغ فرخزاد