"بار دیگر شهرى که دوست مى داشتم."
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، حسود خانم
دارند مى روند استانبول و من اسمهاى آشنایم را به ترکى روى کاغذ مى نویسم. مى گویم که سى انگلیسى را مى خوانند جیم و اگر یک خط کوچک زیرش داشته باشد مى شود چ. بعد روى کاغذ مى نویسم. اسمها جان مى گیرند و جلوى چشمم مى رقصند. همانطور که مى گویم اسکله، باد دریا مى خورد توى صورتم. مى گویم جزیره را از صبح بروید و کشتى اول ده و نیم صبح است. خودم را مى بینم که روى سنگفرش کوچه ها مى دوم تا به کشتى برسم. آخرین نفرى هستم که سوار مى شوم و سرفه مى کنم:" آب" چقدر تشنه بودم. جمعه بود. مى گویم در جزیره ماهى بخورید. نمى گویم زیرانداز ببرید و روى چمنها ولو شوید. نمى گویم که پرنده ها مى آیند نزدیک، خیلى نزدیک. مى گویم پلاژ دارد اما نمى دانم کجاست. مى گویم حواست باشد به اسکله اى که ازش پیاده مى شوى. نمى گویم آن روز دامن رنگى بپوش که خودت هم شکل جزیره باشى. ترکها به این جزیره مى گویند " بویوک آدا" یعنى جزیره بزرگ، خارجیها اسم جزایر اطراف استانبول را گذاشته اند جزیره هاى پرنسس. روى کاغذ مى نویسم که جزیره چهارمى پیاده شوید و دوربین را فراموش نکنید. نمى گویم آهنگهایتان همراهتان باشد. روى چمن، کنار پرنده هایى که از آدمیزاد نمى ترسند باید چیزى گوش کرد که بشود سنجاقش کرد به یک روز عالى. تا شب هى فکر مى کنم به استانبول. به جزیره. به گربه هاى تنبل پهن شده توى آفتاب. به خیابانهاى سنگفرش و به همه عکسهایى که نگرفته ام. خیلى بعدتر مى بینم دلم گرفته و مى خواهم بنشینم بلند بلند براى خودم گریه کنم. باید یک پلاکارد بزرگ آویزان کنم از گردنم: "از من در مورد استانبول نپرسید، دردم مى آید!"