وصایاى تحریف نشده!
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟
قلبم دیوانه شده، خسته شده انگار از تپیدن مدام، خسته شده از من و نق نقهایم. مادرم تا مى فهمد که آریتمى این روزها مدام اذیتم مى کند شروع مى کند به ترساندنم. بله، خودم هم مى دانم که کدام عمه و کدام عمویم را قلبشان شوخى شوخى قبل از اینکه درست حسابى پیر شوند برده جهان باقى. اما آقاى دکتر گفته قلبم خوب است. قلبم اما انگار خوب نیست. جلوى آینه بودم که باز شوخیش گرفت. نفس عمیق کشیدم و گفتم: " وقتش نیست!" دکتر قلب دستهاى گرم و لبخند اطمینان بخشى داشت. گفت چیزى نیست. دوباره ترسیدم ولى. نکند بمیرم و کسى نباشد دیکته هاى کلاس اول پسرم را برایش بگوید؟ نکند بمیرم و این همه دور باشم از خودم؟ نکند بمیرم؟ امروز گرچه آنقدر تلخم که فکر نمى کنم مرگ هم به سراغم بیاید. اگر مردم از من به شما نصیحت، به دکترهاى قلب خوش تیپ و مردهایى که مى گویند خیلى دوستتان دارند اعتماد نکنید، اگر نمردم البته حتما یک پست دیگر مى گذارم و حرفم را پس مى گیرم.