اقتدا به جمعیت عبوس
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

بابا مى گوید خبر دارى از قیمت دلار؟ مى گویم نگو پدر من، نگو. اجازه بده من در دنیاى مصنوعى خودم زندگى ام را بکنم. اصلا ندانم چه اتفاقى دارد در این مملکت مى افتد. در شرکت، خدا را شکر، همکارها کارى به کار دلار ندارند. مهمترین بحث دیروزشان این بوده که جلال همتى وسط آهنگش دارد مى گوید زائو یا زالو. البته جواب دادن به این سوال راحتتر از جواب دادن به سوال بابا است. من گوشهایم را محکم مى گیرم. اخبار نگاه نمى کنم. روزنامه نمى خوانم. سایتهاى خبرى را سر نمى زنم. باید بنشینم به دور و بریهایم هم التماس کنم که بگذارید منِ طفلکى همین زندگىِ کارمند کوچولویى ام را در این حباب شیشه اى ادامه بدهم و هى فکر نکنم به اینکه چقدر راحت مى شد من در این کشور لعنتى که وطنم است نباشم و توى سر پدر و مادرم به جاى مغز چى بود وقتى سال ۵٩ و با شروع جنگ دو تا بچه را برداشتند و برگشتند ایران. ما رفتیم همدان. به خاطر طرح پدرم و بعد ما زودتر از بچه هاى تهرانى یاد گرفتیم بگوییم بمب. من از حالاى سینا، ٢ سال هم کوچکتر بودم. مى دانم که اگر در این مملکت کوفتى جنگ بشود بچه ام را برمى دارم و فرار مى کنم و دیگر اهمیت نمى دهم به اینکه امیر بگوید همه جاى دنیا آسمان همین رنگ است و یا ما اینجا جا افتاده ایم. اما حالا نشسته ام دارم زندگیم را مى کنم. به خدا، براى اینکه روزهایم را با خنده شروع کنم و اقتدا نکنم به جمعیت عبوس، دارم زور مى زنم. بگذارید من یکى خبر نداشته باشم سفارت کانادا را بسته اند و دلار گرانتر شده و طلا سر برداشته به فلک، اه!