« آنجا که پیاده‌رو تمام می‌شود.»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

جاده کوهستانی بود. پهن و سر بالایی. بی سر و ته. انگار توی خلا. زیبا بود. منظره روبریمان بی نظیر بود. زیبا و نفس گیر. کوه خاکستری و یک دریاچه آبی، آبی. ماشین خیلی تند می‌رفت. آنقدر تند که می‌ترسیدم. بعد قبل از اینکه بفهمم، قبل از اینکه فرصت کنم پایم را فشار بدهم روی ترمز  جاده تمام شد و ما  پرت شدیم توی دره. توی آن خالی بزرگ و دریاچه آبی و کوه. برای چند لحظه قلبم خالی شد. اما بعد دیدم که سقوط نمی‌کنم. دارم بالا می‌روم. پرنده‌ای مرا گرفته بود و داشت بالا می‌برد. پرنده دیگری امیر و سینا را گرفته بود. بعد هر سه تایی رسیدیم به کوه. پرنده‌ها ما را گذاشتند زمین. آنجا یک ساختمانی سنگی بود. چیزی مثل تخت جمشید. گفتند اینجا مدرسه است. اینجا بچه ها آزادند هر کاری دلشان خواست بکنند. با این سنگها بازی کنند. خانه بسازند. از کوه بروند بالا. مدرسه خیلی خوب بود. منظره بی نظیر بود. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت. هر روز باید پرت می‌شدند از کوه. پرنده می‌گرفتدشان و می‌رفتند تا مدرسه... حالا بیدار شده‌ام و پشیمانم که ثبت نامش نکردیم.