«پیش از آنکه در اشک غرقه شوم، از عشق چیزی بگو»
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠  کلمات کلیدی: روزهای من

ایستاده‌ام به ماهی سرخ کردن. همانطور که ماهی را پشت و رو می‌کنم می‌دانم که پسرک تا بفهمد شامش ماهی است لب ورمی چیند: « بازم ماهی؟ من ماهی دوست ندارم.» باز هم ماهی را طوری می‌گوید که هر کسی که نداند فکر می‌کند ما یک روز در میان در این خانه ماهی می‌خوریم. فکر کردن به اخمش ته مانده انرژیم را ازم می‌گیرد. انگار من هم مثل ماهی توی تابه خمیده و کوچک می‌شوم. سبزیهای تازه را هم شسته‌ام. دستم بوی ریحان و نعنا می‌دهد. دستهایم مرا لو نمی‌دهند. نمی‌گویند که تمام روز روی کیبورد دویده‌اند. دور فرمان ماشین حلقه شده‌اند. روی شماره گیر تلفن چرخیده‌اند. دستهایم ژست دستهای مادرم را گرفته‌اند. به مادرم می‌گویم: « این بچه چرا اینقدر به من می‌چسبد؟» مادرم می‌گوید: « از بس که تو را نمی‌بیند.» رک و راست. من کجا هستم که بچه‌ام مرا نمی‌بیند؟ نه روز دیگر بچه‌ام می‌رود مدرسه. کلاس اول. مادرم می‌گوید: « پیراهنهای مدرسه سینا را اتو کردم. برای تو سخت بود.» پیراهنهای اتو شده را آویزان می‌کنم توی کمد.

از کنار غرفه پاک در بازار روز که رد می‌شدم سرک کشیدم که ببینم شیر دارد یا نه. غرفه عوض شده بود. مردی گفت: « خانم شربت بهار نارنج برایتان بریزم؟» ایستادم. شربت شیرین بود و زرد و خوشمزه. به مرد گفتم: « شما تازه آمده‌اید اینجا.» گفت: «بله. به جای غرفه پاک.» از مرد عرق شاهتره خریدم. علاقه ای به عرقیات ندارم. اما مرد آنقدر مهربان و خوشرو بود که می‌خواستم چیزی ازش خریده باشم. فکر کردم آخر ماه باید 4 میلیون تومان اجاره این غرفه را بدهد. چقدر اینجا بایستد و روزی چند تا شیشه عرق نعنا و سبزی خشک باید بفروشد تا بشود 4 میلیون تومان و تازه تهش چیزی هم برایش بماند که زندگیش را بکند. اما مرد ساعت 7 شب هنوز داشت لبخند می‌زد و با مهربانی خواص عرقهای گیاهیش را توضیح می‌داد. مهربانی؟ واژه گم شده این روزهای تهرانمان نیست؟ داشتم می رفتم که مرد گفت: « پنجشنبه حتما سر بزنید. عرق بهار نارنج هم می آورم.»

امیر می‌گوید: « باید بری کلاس ورزش. خیلی زود خسته می‌شی.» زود؟ 6 صبح بیدار شده ام. حالا ساعت 8 و نیم شب است. خسته نیستم. دارم می‌میرم. سرم درد می‌کند. از کم خوابیست. این یکی را خودم می‌دانم. کاش سرم درد نمی‌کرد. آن وقت می‌شد فکر کنم به عشق. چه کسی حدسش را می‌زند زن خسته‌ای که دویده توی این شهر و ساعتها مانده در ترافیکش و با ته مانده انرژیش ماهی سرخ کرده، چقدر دلش می‌خواهد که چشمهایش را ببندد و فقط به عشق فکر کند.