" پشت این پنجره یک نامعلوم، نگران من و توست."
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
مچ دست چپم درد مى کند. پریروز با یک عالمه بار و بندیل از خانه مادرم برمى گشتم که مچم را ناجور چرخاندم. تا مغز استخوانم تیر کشید. همان لحظه هم ترسیدم که بلایى سر خودم آورده باشم. حالا آرام آرام دردش را به من یادآورى مى کند. مثل عاشقى که از اداهاى معشوقش خسته شده باشد، هى زیر لب زمزمه مى کند که چرا مواظبم نبودى. دست چپم، دستیست که موبایلم را برایم نگه مى دارد وقتهایى که مى نویسم. دستیست که دستورهاى اتوکد را تایپ مى کند. دستى که فرمان ماشین را مى چرخاند. دست چپ طفلکیم، خیلى مهم است. کمردرد هم بعد از یک ماه دوباره پیدایش شد. یک ماه درد نداشتن در زندگى من یعنى رویا. حالا رویا تمام شده، رویا خیلى وقت است که تمام شده و من حواسم نیست. رویا تمام شده و من نامرئى شده ام، با دردهایم، با بى قراریهاى هر روزه ام، با اشتیاقم به زندگى. دیشب حتى اگر هوار هم مى زدم باز نامرئى بودم. اما درد هست که یادآورى کند که "هستم" که هنوز هستم، حتى اگر هیچ کس حواسش نباشد.