Neverhood*
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

آرزوها، همیشه  هستند. شکلشان مدام عوض می‌شود. خودشان را در سایه روزها پنهان می‌کنند. حواسشان هست که گاهی خسته می‌شویم. گاهی کم می‌آوریم. گاهی لازمشان نداریم و گاهی خیلی خیلی لازمشان داریم. قدیمها، آن وقتی که هنوز فکر می‌کردم آدم بزرگها جواب همه سوالهای دنیا را بلدند، فکر می‌کردم یک جایی هست که ته آرزوهاست: «جایی ایستا،ساکن». آرزوهایم آن موقع آنقدر دور بود که رسیدن بهش محال به نظر می‌رسید. این بود که آن سرزمین رویایی ناموجود لابد جایی نزدیک آرزوها بود. چرا همان موقع فکر نمی‌کردم به اینکه چرا پس آدم بزرگها که جواب همه سوالهای آن موقع را بلد بودند، راه سرزمین آرزوها را پیدا نکرده‌اند.

خیلی طول کشید تا بفهمم این سرزمین رویایی، وجود ندارد. آرزوها موجوداتی موذی بودند که مدام شکلشان عوض می‌شد. یک روز نهایتشان دیدن اسمم در روزنامه کنکور بود. درست روز بعد از قبولی در کنکور، دلم می‌خواست عاشق بشوم و هنوز عاشق نشده بودم که آرزو می‌کردم که به عشقم برسم و همین طور برو تا آخر. آرزوهای موذی بی مصرف، آمده بودند تا امروزهایم را در یک تلاطم مدام نگه دارند. بچه که به دنیا آمد، یک مدت دقیقا همانجایی ایستاده بودم که می‌خواستم بایستم. همانی بودم که می‌خواستم باشم. دنیا، بالاخره کامل شده بود. زمان لعنتی بالاخره ایستاده بود. من بالاخره رسیده بودم.

بعد آن زمان جادویی گذشت و تمام شد. آرزوهای موذی باز پیدایشان شد. باز پایم گرفت به لبه شان و باز خوردم زمین و باز فکر کردم باید جای دیگری باشم. حالا دیگر از آرزوها خسته شده ام. می‌دانم خودشان هم نمی‌دانند از زندگی چه می‌خواهند. می‌دانم که از آزار دادن من لذت می‌برند. پشت کرده ام به آرزوها و دارم عقب عقب می‌روم. فکر می‌کنم باید یک جایی تلافی این همه سال دویدن و نرسیدن را در بیاورم.

 

×Neverhood