مادری با کفشهای کتانی بنفش
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٩  کلمات کلیدی: من و پسرم ، دغدغه های ذهنی من

مانتوهایم هیچ کدام اتو نداشت. فقط مانده بود مانتو یاسی که نسبتا تمیز بود و می شد پوشیدش. کفش جلو بسته راحت نداشتم. کتانی های بنفش را پوشیدم و راه افتادیم طرف مدرسه. پسرم تا مربی ورزششان را دید دوید وسط حیاط و من ایستادم در حیرت اینکه پسرم بزرگ شده. پسرم، بچه ام که وقتی به دنیا آوردمش صدایش مثل بچه گربه بود و پوستش آنقدر نازک بود که رگهای آبیش را می توانستم ببینم. حالا پسرم وسط حیاط می دوید. دست می زد. پا می کوبید. تا بچه ها را مرتب کردند توی صف و معلمها را معرفی کردند اشکها تا لبه مژه هایم آمده بودند. هی اشکها را می زدم عقب. می دانستم که اگر یک قطره اش پایین بیاید کارم تمام است. سرود ملی خواندیم و خواندند و «ای ایران» و من به بچه ها نگاه می کردم. بعدتر رفتیم توی سالن اجتماعات و معلمها یکی یکی آمدند و عذر خواهی کردند و گفتند که زیاد مسدع اوقاتمان نمی شوند و هر کدامشان نیم ساعتی حرف زدند و کمر من افتاد به زق زق.

مدیر مدرسه آخر حرفهایش گفت دعا کنیم برای عاقبت به خیری بچه ها. فکر کردم «عاقبت به خیری»، چه اصطلاح مبهم و گنگیست. مثل یک زنگ ناآشنا. دلم می خواست بپرسم آیا خودت عاقبت به خیر شده ای آقای مدیر؟ آیا عاقبت به خیری یعنی اینکه کارمند کوچولویی بشوند با کمردرد مزمن و بنشینند و برای بچه ای که به این دنیا آورده اند، امروزهایشان را فردا کنند؟ آخ پسرم، پسرم، پسرم... من برای تو چه آرزو کنم؟ اشکها را با شیرینی دانمارکی و شربت آلبالوی رقیق فرو دادم و رفتم توی حیاط. جایی که پسرم داشت فریاد می زد که کلاسهای شادی 2 و شادی 3 را در مسابقه طناب کشی شکست داده اند. فکر کردم این هم از روز اول مدرسه. کتابها را گرفتیم و راه افتادیم توی ترافیک که من برسم به کار و پسرم برسد به ناهار مادربزرگ. فکر کردم گم شده ام. در این شهر به این بزرگی گم شده ام و کسی حواسش به گم شدنم نیست. زنی که هر روز در آینه پشت پلکهایش مداد سیاه می کشد من نیستم. زنی که کتابهای کلاس اول بچه اش را جلد می کند من نیستم. زنی که در آشپزخانه دور خودش می چرخد من نیستم. آواره شده ام، مثل کولیها. آنقدر آواره که دلم می خواهد بنشینم جلوی آبنمای بزرگ پارک و چشم بدوزم به فواره ای که از آن بالا خودش را به اعماق پرتاب می کند. این آرزوی نشستن و خیره شدن از کجا پیدایش شده بود؟ پسرم از صندلی عقب گفت: « موبایلتو می دی؟» پسرم هنوز توی ماشین بود. هنوز روز جشن شکوفه ها بود و من یک راه دراز داشتم که باید می رفتمش. گم شده، آواره، کولی یا دیوانه بودنم مهم نبود. من مادر بودم. وقت نداشتم روبروی آن آب نمای بزرگ بنشینم و فواره را تماشا کنم. باید محکم افسار خودم را می چسبیدم که رم نکنم. باید برمی گشتم.