"کدام قله؟ کدام اوج؟"
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

تمام شب دلم مى خواست بنویسم. کلمه ها توى سرم بالا و پایین مى رفتند. نگه داشتنشان فایده اى نداشت. حالم هم خوب نبود. آخر رفتم روى پشت بام و زل زدم به چراغهاى شهر. شادى از من فرار کرده بود. انگار جایى در شهر بچه اى تب داشت و من نگرانش بودم. بچه خودم گرسنه اش بود و آلرژیش عود کرده بود. من، خیره شده بودم به چراغهاى شهر. فکر مى کردم که من بد نیستم. هیچ وقت آدم بدى نبودم. چرا خودم را باور نمى کنم؟ چرا هنوز یک حرف ساده مى تواند پرتابم کند کنار این لبه بام و برساندم به آنجا که براى همه بچه هاى تبدار شهر غصه بخورم. بچه من تشنه اش بود. من حواسم نبود. آیا کسى به بچه من آب داد؟ پس تو کى بزرگ مى شوى بچه؟ کى این عشق معصومانه از نگاهت فرار مى کند؟ کى یاد مى گیرى با ادبیات ترسناک آدمهاى بزرگ حرف بزنى که دل من این همه بال بالت را نزند؟ دلم داشت خودش را مى زد به در و دیوار. پشت بام خنک بود و وسیع. من بال نداشتم که روى چراغهاى شهر بپرم و بروم تا جایى که منتظرم بودند. آشیانه ام، جایى از این شهر بود اما من بال نداشتم.