گاهی فکر می‌کنم غمگینم
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳  کلمات کلیدی: نوستالژی

جمعه‌ام دارد راهش را می‌کشد که برود. جمعه‌ها باید آنقدر بوی قهوه بدهند که بتوانی یک هفته را تاب بیاوری. جمعه‌ها باید پر باشد از لحظه‌های خوشمزه و آرام. از خنده‌های از ته دل. از پارک. از آفتابی که زیر ابر هست و نیست. جمعه باید کیک و چایی داشته باشد. جمعه ، جمعه خانه که باشد غروبش - آدمیزاد است دیگر-  گاهی یاد همه دلتنگیهای دنیا می‌افتد. یک جا. یادش می‌افتد که دلش برای خیلی چیزها تنگ شده. دلش برای لمیدن توی کوه، شعر خواندن، قهقهه زدن و فکر نکردن تنگ شده. دلش برای اولهای عاشق بودن، اولهای خیلی عاشق بودن تنگ شده.

،

 حالا باید بچه‌ای را که زمین خورده دلداری داد. با همسایه‌ای که سر بچه داد زده کل کل کرد. ناهار روز شنبه را پخت. جارو برقی را هل داد توی پستوی تاریک. کتابهای ده بار خوانده را ورق زد. گودر کرد. حالا باید نشست و زل زد به خیابانی که تویش آدمها راه می‌روند. آدمهایی که دو تا پا و دو تا دست دارند و بلدند که روز جمعه‌ای بزنند بیرون. جمعه‌شان را بچسبانند به یک فنجان کاپوچینوی غلیظ. به یک فیلم عاشقانه. به یک بادبادک بزرگ با ریشه‌های قرمز که آسمان را خط خطی می‌کند.

،

جمعه‌ام دارد می‌رود. من هنوز دلم می‌خواهد نگهش دارم. بچسبم به این دقیقه‌های سرمه‌ای غروب. بچسبم به شعرهای هزار سال پیش. شعری یک وقتی شاید من سروده‌ام و دیگر به یاد ندارمش.... جمعه‌ام اما، حواسش به من نیست. راهش را کشیده که برود. من هنوز جان نگرفته‌ام که یک هفته دیگر تاب بیاورم. کمی، فقط کمی، برای من صبر کن!