پاییزانه هاى مادر یک کلاس اولى
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱  کلمات کلیدی: من و پسرم
پسرک آنقدر هول بود که صبر نکرد ماشین را پارک کنم. سر کوچه مدرسه پیاده شد و دوید. تا من با افسر پلیس سر و کله بزنم و جاى پارک پیدا کنم و با کفشهاى پاشنه بلندم بدوم رفته بود داخل مدرسه. توى حیاط پر از بچه بود. چشم گرداندم تا دیدمش. پسر کوچکم را دیدم که بین آن همه بچه هاى بزرگ، کوچکتر هم به  نظر مى رسید. هاج و واج ایستاده بود و نگاه مى کرد به آدمهاى بالاى ایوان. دستش را گرفتم و بردمش تا کنار معلمشان که دست پسر دیگرى را گرفته بود. گفتم:" سلام، مادر سینا هستم، این پسرِ من، دستِ شما سپرده..." لبخند زد و آدامسش پیدا شد:" خیالتون راحت باشه!" به سینا گفتم: " من رفتم سر کار." سینا چیزى نگفت. معلمش داشت نگاه مى کرد به شال قرمزم. پسرم را وسط حیاط بزرگ مدرسه، کنار زنى که نمى شناختم، گذاشتم و آمدم. جایى گوشه و کنار قلبم داشت تیر مى کشید. چرا قبلا نفهمیده بودم چقدر حیاط مدرسه بزرگ است و پسرهاى کلاس ششمى چقدر درشتند و این کوچه چقدر ماشین دارد. به افسر پلیس گفتم:" ممنون آقا!" گفت: " کمربند را فراموش نکنید!" کمربند ایمنی را نبسته بودم که مانتویم چروک نشود! آخرِ تفکرِ جهانِ سومى. حواسم را دادم به کار و ترافیک تا یادم نیاید که این هفت سال چقدر زود گذشته  و کمربند ایمنى را بستم.