«سکوتم از رضایت نیست.»
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

راستش بعد این همه سال هنوز نمی‌دانم آدم ترسویی هستم یا نه. از سوسک البته می‌ترسم اما خیلی دست دست نمی‌کنم برای کارهایی که «باید» تویش دارد. اگر قرار است آمپولی بزنم ترجیح می‌دهم امروز باشد تا فردا. اگر قرار است برای امتحانی داوطلب شوم، ترجیح می‌دهم نفر اول باشم تا با اضطراب بقیه لحظه هایم را تلف نکنم. اگر قرار است راهی را بروم، ترجیح می‌دهم امروز بروم تا هفته آینده. اسمش شجاعت نیست. شاید یک جور فرار از اضطراب است. من از آدمهایی هستم که چسب زخم روی زخمهایم را یا نمی‌کنم یا با بیشترین سرعت ممکن می‌کنم. آنقدر که سکون و مکث بهم فرصت تردید ندهد. مثل پریدن از جکوزی به حوضچه آب یخ می‌ماند. اگر بایستی، اگر تردید کنی، دیگر نمی‌پری. حداقل من اینطوری هستم. مکث یعنی از دست دادن جراتم، شجاعتم. من از آدمهایی هستم که یا همان لحظه اول می‌پرم یا دیگر نمی‌پرم. من آدم مزه مزه کردن لحظه های سخت و دردناک نیستم.اگر کاری باید بشود – و این باید از آن بایدهای شوخی بردار نیست – پس باید هر چه زودتر بشود. من همان مادری هستم که با قدمهای بلند از مدرسه پسرم دور می‌شوم. من همان زنی هستم که از خانه دوستم که دارد می‌رود، با بیشترین سرعت ممکن فاصله می‌گیرم. من همان راننده ای هستم که سرعتش اسلحه مخفیش است برای فرار، برای نبریدن، برای اینکه بتواند راهش را ادامه دهد. من همانی هستم که یا همان لحظه اول می‌روم یا می‌مانم. اگر بمانم، اگر «باید» ها مجالم بدهند، شاید جرات اعتراف پیدا کنم که می‌ترسم. دویدنم، کندنم، سرعت گرفتنم از ترسم است. من ترسوی شجاعی هستم!