خرده جنایتهای عصر جمعه
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک - بى حوصله‌ام، تقصیر هورمونها هم نیست. شده‌ام یک پارچه اضطرار. تحمل خودم را ندارم. از کى جمعه‌ها اینقدر سنگین شدند و از کى تحملشان اینقدر سخت شد؟ جمعه،مثل حریفى نشسته روى سینه‌ام، نه مى‌توانم کنار بزنمش و نه آنقدر قوى است که نفله‌ام کند. من و جمعه با هم کشتى مى‌گیریم. جمعه مرا زمین مى‌زند. از صداى خنده‌اش چندشم مى‌شود. سر پسرم داد مى‌زنم: " آخه آدم با مامانش اینطورى حرف مى‌زنه؟" با حرص مى‌گوید: " بله!" فکر مى کنم یک جایى اشتباه کرده‌ام اما نمى‌دانم کجا. گاهى فکر مى‌کنم اشتباهم از لحظه انتخاب رشته‌ام شروع شد یا از وقتى که تصمیم گرفتم از استانبول برگردم و درسم را تمام کنم یا از همین بى حوصلگیم در مادر بودن. سرِ نخ پیچیده و گم شده، تقصیر کمردرد هم هست. وقتهایى که کمردردم زیاد مى شود فکرهاى سیاه مى زند به سرم. جمعه، مثل یک عنکبوت کریه و درشت خیره شده به من. طاقتش را ندارم. مى گوید:" چرا نمى‌نویسى؟" حوصله ندارم. جواب مى‌دهم؟ نمى‌دهم؟یادم نمی‌آید. مى‌گوید: " زندگى پیچیده است، بنویسش." دو تا جمله مى‌نویسم شبیه انشاهاى کلیشه‌اى دبیرستان. فایده‌اى ندارد.

دو- احساس زنى را دارم که یک تکه جواهر هدیه گرفته باشد، زیباتر و ظریفتر از همه داشته‌هایش. آن وقت آن تکه زیبا به بقیه زندگیش نمى‌آید. کنار ظرافتش باید ناخنهاى بلند لاک زده داشته باشد، کیف چرم خوشبو، مانتویى که به اندازه حقوق یک ماهش بیارزد و یک حلقه ظریف با یک تکه برلیان درشت. جواهر زیبا، به هیچ چیز نمى‌آید. براى زندگیش، زیادى زیباست. حال زنى را دارم که چیزى را هدیه گرفته که نمى‌داند چه کارش کند.

سه – جلوی آینه برای خودم یک لبخند قرمز می‌کشم. پررنگ. موهایم را سشوار می‌کشم. گوشواره گوشم می‌کنم. دامن آبی گلدار را می‌پوشم. عطر می‌زنم. زنگ می‌زنم به یک دوست. عصر جمعه‌ خودم را می‌چسبانم به ماتیک قرمز پررنگ و فکر می‌کنم بالاخره باید بگذرد.

چهار – مدام دارد با تایمر موبایلم ور می رود. می‌گوید: « چهل ثانیه دیگه وقت داری مامان!» وقتم تمام شده. باید بروم.