عصر دوشنبه با اعمال شاقه
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

آنقدر خسته بودم که یادم رفت به آرایشگرم بگویم قد ابرویم را دست نزند. بعد که آینه را داد دستم دیدم براى خودش یک خط صاف درست کرده، نصف ابروى سابقم. غر زدن فایده اى نداشت. آخر وقت بود و آنقدر خسته بودم که از دراز کشیدن روى صندلى بزرگ و سفید کیف کرده بودم. لبخند مودبانه زدم و تشکر کردم. وسط آن همه خستگى آنقدر دراز کشیدن بهم چسبیده بود که رفتم شکنجه گاه. زن جاافتاده اى موم داغ ریخت روى پایم. سوختم و پایم هم لرزید. گفت:" چیزى نیست." چیزى که نبود. نیم سوز شده بودم و کمرم را چسبانده بودم به تخت باریک و به شکنجه گرم نگاه مى کردم. فکر کردم صبح تا شب با زنهاى زشت، زیبا، تمیز، کثیف، خسته و سرحال در این وضعیت سر و کله مى زند. چه روحیه اى دارد که هنوز مى تواند لبخند بزند. امروز همکار کنار دستیم اعصابم را خراب کرد. گفتم :" خسته ام!" گفت : " رادیو گفته اگر شب خوب بخوابین و ٧ صبح بیدار بشین تا ساعت ٩ نباید احساس خستگى کنین" خدایا این بیست و خورده اى ساله ها را به سى و خورده اى سالگى برسان! ده سال تمام از من کوچکتر است و باید راه حلى پیدا کنم که نطقهاى انتخاباتیش را در منبر دیگرى به خورد بدبخت دیگرى بدهد. زیر شکنجه فکر مى کنم همین دراز کشیدن هم خوب است. کاش همین جا بخوابم. قبلش باید حتما بگویم که آن موم خیلى داغ است مادر من و لطفا بیرون که رفتى چراغ را خاموش کن!