« یادگاری که در این گنبد دوار بماند.»
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

دختر کارفرما را توی لابی موقع خروج از آسانسور می‌بینم. به دو تا از همکاران که همراهم هستند می‌گویم:« شما بفرمایید.» دختر، با من دست می‌دهد. بعد می‌گوید: « به به چه رنگهایی...» مانتوی خردلی پوشیده‌ام با شالی به همان رنگ. خودش مثل هر روزش مانتوی مشکی پوشیده با شال مشکی. موهای طلایی روشن دو طرف صورتش را قاب کرده. موها لخت و بلند هستند. در آسانسور که بسته می‌شود، بغلم می‌کند. صمیمیتش خوشایند است. سه هفته پیش سر درد و دلش باز شد و نیم ساعتی نشستیم به حرف زدن. قبلترش همین بود که هفته به هفته، قبل از جلسه سر می‌زدم بهشان. دختر کارفرما و منشی کارفرما و ده دقیقه‌ای گپ خوشمزه زنانه می‌زدیم برای خودمان. گریزی از حکومت خشک مردان. حالا یک روز در میان زنگ می‌زنم به منشی. او به من اسمس می‌زند که «عاشقتم.» من برایش می‌نویسم که «دورت بگردم.» شماره موبایل دختر کارفرما را ندارم. باید شماره‌اش را بگیرم. با این همه محبت حقش است که گاهی با او هم تکه پاره‌های عاشقانه رد و بدل کنیم و دلمان را خوش کنیم بهاینکه وسط روز یک اسمس برسد که یهو حال و هوایمان را عوض کند. می‌گوید حال و حوصله رنگها را ندارم. هر رنگی را دستم می‌گیرم می‌گویم نه مشکی بهتر است. می‌گویم اگر شالهای رنگی نباشد صبح به صبح نمی‌توانم انرژی لازم را پیدا کنم که بزنم به ترافیک و شهر و کار و زندگی. نمی‌گویم که شالها را چیده ام جلوی رویم و صبح به صبح فکر می‌کنم امروز چه رنگی را لازم دارم که روزم، جان بگیرد. می‌گوید همه شالهای من مشکی است. نمی‌گویم یک شال مشکی بیشتر ندارم که روی همان یکی هم نوشته « از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر» دخترک عشق لازم دارد. بدجوری عشق لازم دارد. بگردم ببینم یکی دیگر لنگه شال مشکیم پیدا می‌کنم برایش بخرم یا نه.