صدایى از بیست و خورده اى سالگیهاى ما
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦  کلمات کلیدی: نوستالژی

صداى مرد پاى تلفن گفت:" چطورى خانم دکتر ا.؟" و من جا خوردم و مکث کردم. تا گفتم:" شما؟" و صدا گفت:" امینى" زنگ آشنا به صدا درآمده بود. صبحهاى دانشگاه، بیست و خورده اى سالگى، آقاى امینى ِ همیشگى ِ دانشکده معمارى دانشگاه شهید بهشتى که حافظه حیرت انگیزى داشت - و شکر خدا هنوز دارد- و همه بچه هایى را که به دانشکده معمارى آمده بودند و رفته بودند به اسم مى شناخت. آقاى امینى، روح دانشکده ما بود. من که نمى توانم دانشکده معمارى را بدون او تجسم کنم. بدون او و خاطره هایش، صمیمیت و دوستیش با تک تک بچه هاى دانشکده. سالهاست گذرم به دانشگاه نیفتاده ولى مى دانم اگر بروم همیشه آن راهرو ورودى را با آقاى امینى و موهاى سفید و عینکش به خاطر خواهم داشت که سر به سرم بگذارد: " چطورى خانم دکتر ا.؟" و من اعتراض کنم که دکتر که هیچ، هنوز مهندس هم نیستم.  آقاى امینى و صدایش برم مى گرداند به آن ساختمان دوست داشتنى و خوشایند. به سالهایى که کنار آن نرده هاى خاکسترى. خیابان سربالایى را مى رفتم تا برسم به دانشگاه. سالهاى رژ لب زدنهاى دزدکى در دستشوییها، سالهاى اولین عشق و اولین شعر. شنیدن صداى آقاى امینى، اینقدر نامنتظر، برم مى گرداند به یک دنیا خاطره خوب و یادم مى اندازد که دنیا یک وقت چقدر نو بود و همین به یاد آوردن هم خوب است.