«دردت را به من بگو»
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

دکتر دو تا دستش را با هم فشار داد روی مهره‌های ستون فقراتم. ستون فقراتم مثل یک شاخه خشک صدا کرد و من چسبیدم به تخت. فکر کردم دیگر هیچ وقت نمی‌توانم تکان بخورم. همینطور چسبیده به تخت باید زندگی کنم. بعد گفت بلند شو و بچرخ، از اینکه دیدم می‌توانم تکان بخورم، تعجب کردم. دستم را کشید و شانه و ستون فقرات را از طرف دیگر چرخاند. باز همان صدا. دستهای دکتر قوی بود و سنگین. مثل دستهای امیر. بعد دکتر هر دو دستم را گرفت و نقطه‌ای را نزدیک آرنجم فشار داد. « اینجا درد داری» درد داشتم. چند نقطه دیگر را هم فشار داد و درد مثل یک دسته سوزن فرو رفت توی تنم.

خوش اخلاق بود و چاق. از آن دکترهای بشاش که دیدنش برای بهتر شدنت کافیست. بعد نشست پشت میز من هم روی صندلی کنارش. سرش را خم کرد روی نسخه و بدون اینکه نگاهم کند گفت: « شبها خوب نمی‌خوابی.» گفتم: « بله» و خم شدم که بند کفشم را درست کنم. بعد گفت: « تپش قلب داری.» سرم را آوردم بالا. نگاهم نمی‌کرد. هنوز سرش پایین بود. گفتم: « بله» و فکر کردم لابد شفاف شده‌ام و همه دردهایم روی پوستم نوشته شده، یا اینکه این دکتر جادوگر است. پرسیدم: « شما روانشناس هم هستید؟» و پشت بندش به خودم گفتم: « دختره زبان دراز! یک دقیقه ساکت باش...» دکتر این بار سرش را بلند کرد و گفت: « احتیاجی به روانشناس بودن نیست. دانستن بعضی چیزها خیلی ابتداییه. درد ستون فقرات تو یک درد کهنه است. اینکه حالا چرا اینقدر اذیتت می‌کند برمی گردد به چیزهای دیگر.» بعد توضیح داد در مورد خواب عمیق و اثراتش بر بدن و اینکه خواب سبک داشتن نشانه اضطراب است و تپش قلب هم یک نشانه دیگرش است و از این حرفها... قلبم که از دیروز توی سینه ام سنگین بود و داشت هن هن کنان برای خودش می‌زد با حرف دکتر، سبک شد و راحت. فکر کردم می‌توانم بنشینم همینجا و برای این دکتر حرف بزنم و چقدر پارسال خودم را کشتم با آن مشاور که یک جلسه یک ساعته گرانقیمتش به اندازه پنج دقیقه ویزیت این دکتر حالم را بهتر نکرد.

قبل از اینکه از اتاق معاینه بیرون بروم لبخند گشاد روی لبهایم را جمع کردم. فکر کردم آن بیرون پر است از آدمهای دردمند. آرزو کردم همه آنها مثل من با لبخند از این در بیرون بیایند و در را باز کردم.