یک فنجان کاپوچینو، لطفا!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
سرم آنقدر شلوغ بود که جمعه آمد و رفت و نفهمیدمش. حوالى عصر دلم قهوه مى خواست و صداى پیانوى لابى هتل استقلال را. دلم مى خواست در همان مبل همیشگیمان کنار پنجره نشسته باشم و به دیوار بتنى زل بزنم که هى بالاتر مى رفت. حالا نزدیک ده سال است که ازدواج کرده ایم ولى آن ساختمان هنوز تمام نشده...اما لابى را تا دم آسانسورها میز و صندلى چیده اند و خیلى سال است که دیگر چاى خالى سرو نمى کنند. دلم مى خواست بزنم بیرون. طوفان بود و بچه باید شام مى خورد و حمام مى کرد و ناخنهایش را مى گرفتم و خرت و پرتهاى مدرسه اش را جور مى کردم. من اما دلم الهام را مى خواست. دلم مى خواست نشسته باشم کنارش و برایش حرف بزنم. دلم الهامم را مى خواست که نبود. به جایش از پاى لپتاپ بلند شدم و شروع کردم به مرتب کردن خانه. خانه را بچه ها - سینا و مبین- ریخته بودند به هم. براى من همین کافى بود که کسى صدایم نکند و دم به دقیقه نگوید:" مامان" بچه ها اما از حضور خنثى من حداکثر سواستفاده را کردند و هر چه اسباب بازى بود از اتاق آوردند پذیرایى و بعد هم پرت کردند این طرف و آن طرف. نزدیک غروب بود که تشر زدم:" جمع کنید!" آنها هم قر و قاتى همه چیز را با هم کیسه کردند و تمام. تا کى فرصت داشته باشم و مهره هاى شطرنج را از لگوها و پازلها را از ماشینهاى اسباب بازى و پولهاى مونوپولى را از لابلاى بلوکهاى چوبى جدا کنم. لپتاپ را خاموش کردم و اخم کردم به خودم در آینه. گفتم:" زشت شدى!" شیداى توى آینه جواب داد: " تو هم همینطور!" روز خوبى نبود.