« زیرا عشق نفرینیست...» *
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

می‌گوید: «خوب می‌شی.»

می‌گویم  : « از بعضی چیزها نمی‌شه خوب شد،  مثل مادر شدن.»

 ×××

پسرم یاد گرفته بنویسد: «آب» پسرم نه روز دیگر هفت ساله می‌شود. پسرم هفت ساله می‌شود و من، من مادر، دیگر نمی‌توانم زیر بالهای خودم پنهانش کنم. پسرم سر کوچه مدرسه از ماشین پیاده می‌شود و می‌دود به طرف در دبستان. پسرم با دوستانش در حیاط مدرسه کشتی می‌گیرد. پسرم می‌پرسد: « چرا بابا نمی‌ذاره من پلیس بشم؟» من نگاهش می‌کنم و می‌دانم که بودنش یکی از روشنترین نقطه های زندگیم است. نگاهش می‌کنم و می‌دانم که هیچ وقت هیچ مردی را با عشقی تا این اندازه بی توقع و بی حساب دوست نداشته ام و دوست نخواهم داشت. نگاهش می‌کنم و می‌دانم که مادر شدن بزرگترین موهبت زندگیم بوده و بزرگترین مجازاتم و هنوز نمی‌دانم و احتمالا هیچ وقت هم نخواهم دانست که تا کجای مادر شدن، موهبت است و تا کجایش مجازات.

سینا که کوچک بود کشف کرده بودم که مادر شدن چقدر آسیب پذیرترم کرده در برابر دنیا. وقتی هنوز راه نمی‌رفت و بغلش می‌کردم می‌ترسیدم وقتی فکر می‌کردم دستهایم چقدر در دفاع کردن از این موجود کوچک ناتوانند و من چقدر کمم وقتی که بخواهم با بچه ای در آغوشم از خطری فرار کنم. حالا سینا بزرگ شده و خیلی وقت است که راه می‌رود و من بیشتر می‌ترسم. حالا می‌دانم ترسهای آن موقعهام چقدر خام بود و چقدر بچگانه. حالا می‌دانم که ترسهای بزرگتری هست. ترسهایی مثل کوتاه شدن دستم از موهای خرمایی فرفری پسرم.

×××

عشق را اگر هم نشود گفت، بوسیدن هست که بشود تعریفش کرد. مادر شدن را وقتی نمی‌شود نوشت، فقط باید گریه کرد.

 

 

* افسوس ما خوشبخت و آرامیم/ افسوس ما دلتنگ و خاموشیم/ خوشبخت زیرا دوست می داریم / دلتنگ زیرا عشق نفرینیست. « فروغ فرخزاد»