بابا آب داد.
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، من و پسرم
باران مى آید. از پشت پرده هاى ضخیم طلایى صدایش سکوتم را مى شکند. دلم گرفته، دلم بیخودى گرفته . دلم مى خواهد بروم زیر باران و گریه کنم. دلم مى خواهد تا مغر استخوانم خیس باشم از باران. دلم مى خواهد باران سبکم کند. پسرم امروز اولین جمله اش را یاد گرفته است. "بابا آب داد." مادر در این جمله نیست. مادر جلوى در مدرسه ایستاده و پسرش را وقت بازى تماشا مى کند. مادر دارد سیر پوست مى کند. مادر دارد پیرهنهاى آبى مدرسه را اتو مى کند. مادر دلش گرفته و مى خواهد برود زیر باران و به اندازه همه بارانهاى شهرش گریه کند. مادر در جمله ها نیست. مادر زیر باران است. مادر دلش گرفته است.