" آنکه یافت مى نشود آنم آرزوست"
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
یکى دست مرا بگیرد، بردارد ببردم زیر باران. دستش را بیندازد دور شانه ام. بگوید گریه کن. گریه کنم برایش. نپرسد چرا گریه مى کنى. نپیچد به خودش از اشکهاى من. اشکهایم که تمام شد ببردم به یکى از کافه هاى شهر. یک فنجان شیر کاکائوى داغ برایم بخرد. دستور بدهد: " بخور" و بعد بگوید: " همه چیز درست مى شود." و من که مثل احمقها ازش بپرسم: " همه چیز؟" نگاهم کند و چشمانش تا ته نگاهم را سوراخ کند و بعد آرام و مطمئن بگوید: " همه چیز" و من باورش کنم.