زخم سى ساله
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، نوستالژی

شش سالم بود که بابا بالاخره راهى پیدا کرد که مامان را بفرستد ترکیه. مامان چهار سال بود که خانواده اش را ندیده بود. زمان جنگ بود و پاسپورت گرفتن و از ایران خارج شدن خیلى سخت بود. وسط مدرسه من بود و مامان و بابا تصمیم گرفتند قبل از بسته شدن دوباره مرزها، مامان و برادرم بروند استانبول و من و بابا بمانیم همدان. منِ کلاس اولى ماندم و یک خانه بزرگ و ساکت و تاریک و حسادتى کشنده از اینکه مامان، برادرم را برده و مرا جا گذاشته.

بعدتر یکى از پسرعموهایم از تهران آمد خانه ما که آن موقع پسرى هیجده ساله بود. چه شانسى آوردم که این پسرعمو آدم سالمى بود و خاطره اى که از آن روزها براى من مانده بازى با اوست و پناه آوردن به آغوشش وقتى که از تنهایى و تاریکى مى ترسیدم. حالا که فکرش را مى کنم مى بینم پدر و مادرم چه ساده اندیش و بى خیال بودند که منِ دختربچه معصوم را با پسر جوانى تنها مى گذاشتند و چه راحت ممکن بود پسرعمو اذیتم کند و من صدایم درنیاید. پسرعمو را هنوز هم بیشتر از بقیه پسرعموهایم دوست دارم. حالا خودش دو تا بچه بزرگ دارد. چاق شده و کچل و هنوز هم مهربان است و به من مى گوید "شیدا خانوم" با اینکه درست دوازده سال از من بزرگتر است. بگذریم.

خاطره این "ترک شدگى" را من هیچ وقت فراموش نکردم. هیچ وقت مادرم را بخاطر همراه نبردنم نبخشیدم و هیچ وقت جنس ترسهاى آن بچه تنها مانده در آن خانه بزرگ را فراموش نکردم. روزهایى بود که بعد از مدرسه باید مى رفتم خانه یکى از دوستهاى بابا. این دوست، دخترى داشت به اسم راحیل که از من یک سال کوچکتر بود ولى بچه قلدرى بود و مرا مى زد و تهدیدم مى کرد. من دوست نداشتم بروم خانه راحیل اما مجبور بودم، بابا مجبورم مى کرد بروم که در خانه تنها نمانم. دوست صمیمیى داشتم به اسم آناهیتا که هفته اى یک روز هم مى رفتم خانه آنها و آنجا را خیلى دوست داشتم. پدر و مادر آناهیتا هر دو دکتر بودند و آناهیتا پز مى داد که مادرش رئیس بیمارستان بوعلى همدان است. با این حال آناهیتا را خیلى دوست داشتم. آناهیتا به من و شهرام هفت کثیف بازى کردن را یاد داده بود و سه تایى با هم بازى مى کردیم.

مامان که از ترکیه برگشت و مرا با شلوارى که سر زانویش پاره بود و دفترهاى بدون خط کشى دید، خیلى غصه خورد. اما غصه خوردنش هم بارش را پیش من و در قلب من سبک نکرد. در ذهن کودکِ شش ساله آن روزها مادر رفته بود و او را نبرده بود. مادر ترکش کرده بود و مادر آن روزها مرکز هستى بود و چقدر من عذاب مى کشیدم از اینکه مى دانستم مادر مرا به اندازه برادرم دوست ندارد. بگذریم.

این همه نوشتم که بگویم "ترک  شدگى" بد دردیست. خیلى از ترک کردن و گذشتن و رفتن سختتر است. ترک شدن، جا ماندن در خودش دارد. ایستادن در ایستگاهى متروک و خیره شدن به قطارى که رفته و همه را بجز تو با خودش برده است. شاید براى همین، من، همه عمر فرار کرده ام از همه احتمالهاى ترک شدن. که پناه برده ام به کنجهاى ایمن، آدمهاى امن. براى همین با شنیدن کوچکترین زمزمه هاى رفتن، راهى شده ام تا دیگر آن کودک ِ جا مانده در آن خانه تاریک نباشم... چقدر از آن شیداى شش ساله  حسود و ترسیده هنوز در من هست؟ خب، خیلى. آیا من یک وقتى، یک روز مى توانم ترسهاى کودکیم را فراموش کنم؟ احتمالا نه، آیا من یک روزى بزرگ مى شوم؟ جواب این یکى سوال را حدس زدن سخت نیست...

 

پ.ن. از کامنتهاى مهربانتان پاى دو پست قبلى ممنونم، چه خوب که هستید و آنقدر لطف دارید که برایم مى نویسید.