تولدت مبارک پسرم و دوستت دارم، بقیه اش را هم بى خیال!
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩  کلمات کلیدی: من و پسرم

هفت سال پیش در چنین روزى، من، مادر شدم. پسرک را که قرمز بود و روى صورتش کرکهاى سیاه داشت بغلم دادند و گفتند این بچه توست. عشق، آن همه عشق، از ناکجایى در قلبم جوشید و همه اش رفت در قالب آن موجود کوچک و ناتوان. حالا پسرم مى نویسد: "بادام، بام، دام" و من نگاهش مى کنم. به دستهایش که مداد را نگه مى دارند. فکر مى کنم هفت سال پیش وقتى دادنش بغلم، انگشتهایش چه کوچک، چه قرمز و چه شکننده بود. پسرم، امروز هفت ساله شده است. هفت سال پیش این وقت روز من داشتم سعى مى کردم چشمهایم را باز کنم و موج درد را کنار بزنم که داشت نصفم مى کرد. هفت سال پیش من گیج گیج بودم، گیج مادر شدن و گیج عشق. حالا بهترم انگار، مى دانم که جرات شیداى هفت سال پیش چقدر بیشتر از من بود و چقدر شجاعتر بود و امیدوارتر. این هفت سال، با من چه کرده است؟ هنوز نمى دانم. هنوز نمى دانم. فقط مى دانم امروز تولد پسر هفت ساله من است که حالا بلد است بنویسد " بادام، دام، بام"