بابا بادام داد و مامان بعد عمرى نان تازه خرید!
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

پسرک با یک سیب بزرگ قرمز آمده و یک پرچم کوچک که رویش با پولک نوشته اند "س" شیوه آموزش الفبایشان خیلى جالب است. براى هر حرف جدید یک جشن دارند و هدیه مى گیرند. براى همین هر روز خدا هیجان حرف جدید را دارد. حالا پسرم "الف"، "ب"، "دال" ، "میم" و "سین" را بلد است. این آخر هفته قرار است اولین دیکته اش را بگویم و از  هیجان دارم بال درمى آورم. پسرک به اندازه نصف من هم هیجان زده نیست. نشسته ام با حروفى که یاد گرفته برایش کلمه ساخته ام. شب لیستم را دیده و داد و هوار راه انداخته که "اینا رو نخوندیم!" من که نمى دانم در مدرسه چه کلمه هایى را یادشان داده اند؟ معلم هم گفته دیکته بگو. گفتم کمکت مى کنم. کاغذم را گذاشت جلویش و به کلمه هایم نگاه کرد و برایم نوشت "بابا با اسب آمد." اسب را نوشت "بس" روى ب هم فتحه بزرگى گذاشت که یعنى این هم " َ " یادم رفته بود یاد گرفتن حروف از هیچ اینقدر سخت است. پسرک کلاس اولى من، گفت این کلمه هایى که پیدا کرده اى مى نویسم ولى باید کمکم کنى. گفتم "باشه" و خواباندمش پهلوى خودم. امروز از مدرسه که آمد بیرون داد زد: " مامان امروز نوشتیم بابا بادام داد" گفتم: " پس مامان چى؟" گفت: " غصه نخور مامان، ن رو که یاد بگیریم دیگه مى تونم بنویسم مامان" گفتم:" باشه عزیزم!" سنگک تازه خریده بودم و ماشین بوى نان تازه داغ مى داد. از آن عصرهایى بود که همه چیز مثل خیال به نظر مى رسد. با پرچم "س"، نان سنگک تازه و سیب آمدیم خانه.