« انگار مادرم گریسته بود آن شب»
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

کش آمده ام. احساس مى کنم مثل یک آدم پلاستیکى شده ام. کسى صورتم را کشیده و دفرمه اش کرده، کسى چشمهایم را کشیده و دیگر برنمى گردد سر جایش. قلبم له شده. ضربانش خفه است. باید بروم قرصهاى آبى را بخورم. دیروز نخوردم و امروز قلبم دارد بى داد مى کند. شاید قرصى بود که مى شد بخواباندم؟ بعد با نوازش دستهایى بیدارم مى کرد و بویى که دوست داشتم و خوابهایى که ندیده بودم و باید مى دیدم. به جاى همه اینها، صبح یک روز تعطیل است، مثلا عید. پسر پاى تلویزیون است و تلویزیون دارد هوار مى زند: "کمک! کمک!" پدر در اتاقش را بسته، سفت و محکم. من روى تخت دراز کشیده ام. بیدارم. صورتم خیس است. شاید دارم گریه مى کنم. لعنت به عشق، واقعا، عمیقا و از ته قلبم، لعنت به عشق!