«مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟»
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

داستانی که صبح نوشته‌ام هنوز روی سینه‌ام سنگینی می‌کند. پشت سر هم نوشتمش و آخرش که تمام شد دیدم دارم نفس نفس می‌زنم. انگار که دویده بودم. انگار من هم پا به پای شخصیت اصلی داستانم درد کشیده بودم و درد هم داشت. موقع نوشتن میهمانی خداحافظی هم وقت نوشتن خیلی از فصلها درد کشیده بودم. یک تکه از جانم را چپانده بودم لابلای سطرها و نمی‌دانم خواننده ها می‌فهمیدند که من کجای کار را واقعا غصه خورده‌ام و نوشته‌ام یا نه. این یکی هم غصه‌ام داد. غصه زن تنهایی که داشت در تنهایی خودش کودکی به دنیا می‌آورد و خودش هم نمی‌دانست که بچه را می‌خواهد یا نه. دردناک بود. بعد بچه به دنیا آمد و مادر نگاهش کرد. من دلم آن لحظه را خواست. لحظه به دنیا آمدن. آن اولین لحظه روبرو شدن با موجودی که تا پیش از آن فقط با حرکاتش شناخته‌ایش. آن اولین باری که در آغوشش می‌گیری. آن آرام گرفتنش در آغوش مادر. آن بوی شیر. دلم همه اینها را خواست. قهرمان داستانم نوزادش را در آغوش گرفته بود و من داشتم برایش گریه می‌کردم و بعد از مدتها تکه‌ای از جانم را چکانده بودم در داستانم. داستانم جان گرفته بود و داشت جلوی رویم راه می‌رفت. از صبح داستانم در خانه‌ام راه می‌رود و خانه پر شده از بوی گردن نوزاد تازه. بوی شیر و صدای گریه‌های مخملی.