«مرا پناه دهید اى زنان ساده کامل»*
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مادرم مرا براى زن بودن تربیت نکرد. مادر هر چه نیمه سخت و محکم مردانه در وجودش داشت با سرخوردگیهاى این همه سال را چکاند در وجود من. زن بودن را من خودم یاد گرفتم. شاید براى همین خوب یاد نگرفتمش. من دخترى بودم که اشکهایم را قایم مى کردم. دامن نمى پوشیدم و فکر مى کردم جایى اشتباهى رخ داده که من مرد نشده ام.

 حالا دیگر سالهاست که مرد بودن برایم جذابیتى ندارد. اگر گاهى آرزوى کوتاهى مى کنم که در زندگى بعدى - اگر توله سگ نشدم!- مرد باشم به خاطر دو چیز است. دومیش آن حس درهم و برهم پدرانه است. آن حسى که مى رساندشان به اینکه پدر هستند، پدرهاى خوبى هم هستند اما مى توانند بچه را جایى در ذهنشان بایگانى کنند و یک هفته سراغش نروند.

دلم آن اتاق بایگانى را مى خواهد که در سر هیچ مادرى نیست. بس که بچه درست وسط همه افکار و زندگیمان ولوست. باید نقشه هاى اتوکد را کنار بزنم و ببینم که نماى پروژه اگر درست درنمى آید مال این است که منِ مادر صبح ژاکت تن بچه ام نکرده ام و حالا نگرانم سرما بخورد. 

 دیروز به زنها نگاه مى کردم. به درخشش غریبشان، به کمال ساده شان، به اینکه چه راحت قبول کرده اند که زندگى همین شیر دادن به نوزاد چهارمشان است و نمى دانند که در این دنیا کشتى هست، پل هست و بوسه هاى دزدکى در پس کوچه ها هست و چه خوشند با این ندانستن و چه کاملند در روزهایشان. با پختن و شستن و دیکته گفتن و بعدتر براى پسرهاى بیست و یکى دو ساله دنبال دختر نجیب سربراه گشتن. چه کمالى در این زنها هست که شک نمى کنند؟ کم نمى آورند؟ چطور همین ساده ترینهاى زندگى پرشان مى کند؟ چرا من نمى توانم؟ چرا هیچ وقت نتوانسته ام؟ چرا هیچ زنى را نمى شناسم از جنس خودم که این کمال را داشته باشد؟ چرا سهم دانستن و رمیدنمان از مفهوم کلاسیک زن خانه برایمان ناشادى آورده و دغدغه؟

در حالى که هنوز در این دوره زمانه زنى همسن من بچه سومش را توى شکم دارد و دلش دختر مى خواهد و من آنقدر شجاع نیستم که داد بزنم: " چى دیدى از این زندگى که دلت دختر مى خواهد، زن؟"  من دیوانه وار به این زنها حسادت مى کنم. به آن فقدان حس استقلالشان، به پرستش خداگونه شوهرانشان، به علم نامحدودشان در یک بخش کوچک زندگى و به کمالِ ناقصشان که هنوز آرزو مى کنند دخترانى مثل خودشان را به جمعیت دنیا اضافه کنند. به آینه اى که در آن خودشان را کامل مى بینند.

 شاید دنیا این زنها را کم داشته باشد، شاید. دنیا شاید از زنهایى مثل من که چک  حقوقشان را در بانک نقد مى کنند، ماشینشان را به تعمیرگاه مى برند و وسط اتوکد کار کردن به ژاکت بچه شان فکر مى کنند، خیرى ندیده باشد. کسى چه مى داند، شاید هم حق با دنیا باشد.

 

× فروغ فرخزاد