زنان بدون مردان – یک پست صد در صد ضد مرد! -
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

 می‌گویم: « امیر گفته بدون من از پس مهمانی برنمی‌آیی.» می‌گوید: « چرا برنیایم؟ همه زنیم دیگه.» استدلالش را دوست دارم. انگار همین که ما زنیم کافیست برای از پس کاری برآمدن. بچه‌ها خانه را گذاشته‌اند روی سرشان. سیزده تا بچه. می‌گوید: « فکر می‌کنی مردا می‌تونن تنهایی یه مهمونی  مثل این رو برگزار کنن؟» می‌گویم: « امیر می‌تونه شامش رو بپزه، بدون من. بدون کمک من.» می‌گوید: « بچه‌ها چی؟» بچه‌ها جیغ می‌زنند. می‌دوند. با هم دعوا می‌کنند. مادرها یک خط در میان به بچه‌ها سر می‌زنند. بچه‌ای را که زمین خورده از جایش بلند می‌کنند. به آن یکی که تشنه است آب می‌دهند. می‌گوید: « شوهر من هم از پس بچه‌ها برمیاد. اما نمی‌تونه هم شام رو ردیف کنه. هم مهمونداری کنه. هم بچه‌داری.» ونوسیها دورم را گرفته‌اند. یکی برنج را دم کرده. آن یکی میز شام را می‌چیند. کسی به بچه من می‌گوید: « لیوانهاتون کجاس؟» فکر می‌کنم دنیای ما زنها، بدون مردها، آن نگاه تحسین گر را کم دارد. نگاه تحسین گری که بگوید چه بی نظیریم. چه زیبا و چه منحصر به فردیم. دنیای ما زنها، بدون زنها، اما نگاه تحسین گر دیگری را کم دارد که بگوید چه خوبیم. چه تواناییم و چه خوب می‌توانیم از پس این همه مسئولیتهای بی ربط و باربط بربیاییم. با ونوسیها لازم نیست توضیح بدهی که یک مادر چطور می‌تواند هم مدام به بچه اش فکر کند و هم با کارفرما در مورد تراز نهایی نما بحث کند. با ونوسیها لازم نیست توضیح بدهی که چرا حالت بد است. با ونوسیها لازم نیست که نق زدن دلیل داشته باشد. لازم نیست که همه چیز راه حل داشته باشد. با ونوسیهاست که می‌شود اینجور بلند بلند خندید.

 دور میز نشسته ایم. کیک می‌خوریم و غر می‌زنیم که یکی به بچه هایی که در آن اتاق را بسته اند سر بزند. یکی بلند می‌شود و سر می‌زند. چهارده تا چای می‌ریزم و به خودم نمی‌رسد. دارم می‌خندم. دارم از ته دلم می‌خندم. امیر می‌گوید صدای خنده‌هایتان و صدای جیغ بچه‌ها تا سر کوچه می‌آمد. کشف کرده‌ام که در میهمانیهای بدون مردها، زنها بلندتر می‌خندند و چشمهایشان جور دیگری برق می‌زند. به دوستهایم نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم دوستشان دارم. خیلی دوستشان دارم. دلم می‌خواهد باز آن طناب نامرئی را بردارم و دورشان بپیچم. زنان بدون مردان، آن نگاه تحسین‌گر را کم دارند. زنی که مردی دور و برش نباشد زیباییش به درخشش در نمی‌آید. زنی که زنی، دوست زنی دور و برش نباشد اما دیگر اصلا نمی‌درخشد. آرام، آرام خشک می‌شود. مثل شاخه‌ای که از درختش جدا مانده باشد.

زنها می‌توانند بدون مردها و با بچه‌ها زندگی کنند. ناشادتر. ناکاملتر و ساده‌تر. مردها اما نمی‌توانند بدون زنها و با بچه‌ها زندگی کنند. به هزار و یک دلیل. یکیش این است که یک دیکته ساده را نمی‌توانند بدون داد و هوار و اشک چشم بگویند. می‌توانند؟