«پاییز دو چشم تو چه زیباست.»
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من

ماشین را پارک کردم و پنل ضبط و موبایل و کیف به دست دوان دوان از ماشین پیاده شدم که دیدمش. چهار قدم جلوتر از من بود، قدبلند، با بارانی خاکستری و کیف قهوه ای. آرام و لخ لخ کنان راه می رفت و اطرافش را نگاه می کرد. معلوم بود که دارد از هوای بعد از باران لذت می برد. مکث کردم. قدمهایم آرام شد. در کیفم را باز کردم. سوئیچ و پنل ضبط را انداختم توی کیفم. موبایل را گذاشتم توی جیب مانتو و دستهایم آزاد شد. قدمهایم را آهسته کردم. ساعت دقیقا 8 و نیم بود و مرد معلوم بود که دارد می رود سرکار. اما برای رفتن توی برج عجله ای نداشت. با قدمهای آرام پشتش راه افتادم. توی آسانسور کلید 3 را فشار داد و به سلام یک نفر جواب داد. باز با همان ژست بی عجله و بی تفاوت. عینک آفتابی را از روی موهای آشفته ام برداشتم و گرفتم دستم. فکر کردم از زور دویدن، لخ لخ کردن یادم رفته است. از بس عجله دارم فراموش کرده ام که چقدر پاییز تهران را دوست دارم. از بس همه اش دارم می دوم و از بس گیج فکر و خیالهایم هستم یادم رفته زنده ام. آسانسور طبقه سوم ایستاد. مرد با بارانی خاکستری و کیف قهوه ایش پیاده شد و من وقت نکردم که بگویم: « آقا ممنون! شما یاد من انداختید که پاییز است و باید آرامتر راه بروم.» کلید طبقه یازدهم را زدم و به دخترک توی آینه با شال زرشکیش لبخند زدم.