Yağmur Yağıyor
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤  کلمات کلیدی: نوستالژی

بجز سعید در دایى جان ناپلئون شاید کسى ساعت دقیق عاشق شدنش را به یاد نیاورد.  من هم مى دانم که دقیقا کى و کجا براى اولین بار عاشق باران شدم. مادرم مى گوید هفت ماهه بودم و بیرون بودیم. من و خودش. مى گوید: " سرت روى شانه من بود و قبل از آن همه تک و توک کلمه مى گفتی مثل ماما، بابا، تته " مادرم که اولین جمله ام را شنیده باورش نشده. مى گوید همانطور که سرم روى شانه اش بوده و در کوچه هاى استانبول  راه مى رفتیم گفته ام " آمور آییو" ورژن بسیار کودکانه اى از "یامور یائیو" و مهم هم نیست. من فقط هفت ماهم بوده و باران آنقدر عاشقم کرده که اولین جمله زندگیم را خرجش کرده ام و هیچ وقت خدا، پشیمان نشده ام. اولین جمله درست و حسابى و کامل پسرم " مامان آب بده" بود در حوالى یک سالگى. منطقى، خوشایند و کودکانه. شایسته یک بچه یک ساله که اسمش "سینا" است. مادر که اسم "شیدا" را روى من گذاشت مى گوید دخترکى که من باشم و هنوز یک ساله نشده ام و دندان ندارم بعد از جمله بارانیم به یک وروره جادوى کامل تبدیل مى شوم. مادرم و خاله هایم هنوز قصه هاى زیادى دارند از شیداى بى دندان که جمله ها را پشت هم مى چیند و از همان موقع مى داند شاید که "باران" و "کلمه ها" همیشه عشق زندگیش خواهند ماند، از یک بعد از ظهر دى ماه ١٣۵۵ در پس کوچه هاى استانبول تا امروز.