«انسان، دشوارى وظیفه است.» *
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

ولدمورت آدمها را مى کشت، با قتلشان روحش را تکه مى کرد. آن تکه را پنهان مى کرد در یک شى قیمتى تا نامیرا شود. دامبلدور مى گفت که یک روح تکه شده، قدرتهاى یک روح دست نخورده را ندارد.

 داشتم فکر مى کردم که چقدر تجربه هایى هست در زندگى که به قیمت تکه کردن روح به دست مى آید. تا حالا متوجه نشده بودم. امروز خستگى مرا به فکر تجربه هایى  کشاند، که حواسم نبوده و روحم را از هم گسسته اند تا چیزى/کسى را به دست بیاورم.  تجربه هایى که بعدش دیگر هرگز تمام نشدم. در آینه که به خودم نگاه مى کردم، درست وقتى که داشتم موها را سشوار مى کشیدم و فکر مى کردم که انگار موها بالاخره دارند بلند مى شوند، یادم افتاد  که یک جان پیچ دیگر درست کرده ام. نه از ترس میرایى، از هراس ِ انسان بودن. دردناکى ِ زندگى در دنیایى که دروغ و دورویى با نفسها آمیخته است. یک تکه از روحم را لابلاى تارهاى خرمایى مویم پیچیده و جا گذاشته بودم. دیگر دستم به آن تارها نمى رسید. ناتمامتر شده بودم. این بار احساسش مى کردم.

تا امروز چند جان پیچ درست کرده ام و حواسم نبوده؟  باید خودم را ببخشم اما، سخت است زندگى وقتى عاشق باشى، وقتى مادر باشى، وقتى سى و خورده اى ساله باشى، وقتى دوست داشته باشى، وقتى کسى/چیزى را خیلى، خیلى، خیلى دوست داشته باشى.

 

* شاملو