کى بود مى گفت زندگى منشوریست در حرکت دوار؟ تو روحش!
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

قرص سفید و زرد را یک خط در میان خورده ام و هیچ تاثیرى نداشته، قرصهاى آبى دارند تمام مى شوند. باید بروم دکتر. کمرم؟ بهتر است. از وقتى دکتر گفته که یک درد کهنه است و مدارا و از این حرفها. فیزیوتراپى دیروزم را نرفتم. روز قبلترش خانم فیزیوتراپیست پایین کمرم را سوزانده بود. گز گزش وقتى درآمد که رفتم دوش بگیرم. ورزش داده، گفته روزى سه بار، سه تا ده دقیقه، گفتم : "خانم من از اینجا که مى روم تا فردایش که باز برگردم، یک دقیقه خالى ندارم. " به خانه که مى رسم پسرک چشمهایش از شیطنت برق مى زند که "درسام مونده!" بعد من همانطور که دارم لباس عوض مى کنم مى گویم " بنویس دیکته ات را بچه! بنویس من ایران را دوست دارم." مى نویسد. تا بروم دوش بگیرم به امیر مى گویم دو تا جمله به این بچه دیکته بگو. امیر مى گوید : " سینا بنویس بوتیمار..." کله ام را مى آورم وسط راهرو: " کشتى بچه مو!" مى گوید: " بالاخره باید یاد بگیره!" راهنمایى مى کنم: " برو تو مایه هاى سارا با سما دست داد." بچه وسط پذیرایى هولاهوپ مى زند. گوشش بدهکار حرفهاى ما نیست. چهار خط دیکته ، چهل دقیقه طول مى کشد. شلم شوربایى که زندگى من است، مثل توپى است که توى یک سرازیرى افتاده و تند تند قل مى خورد. خسته ام ها! چقدر دلم نشستن و هیچ کارى نکردن مى خواهد.