«من به این تسلیم مى اندیشم.»*
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر ، روزهای من

پاى تلفن مى گوید: " سلام دخترم!" صدایش آن حالت عصبى را از دست مى دهد. روان و ملایم مى شود. صداى آرامش بخش یک مادر. وقتى سر وقت من مى آید حرف را مى کشانم به بچه ها. چشمهاى زن از دخترش که حرف مى زند برق مى افتد. مى گوید: " اسم دخترم هستى است و همه هستى من هم هست." زن کم حرف حالا دارد از دخترکش حرف مى زند، دخترک ۴ ساله اش. مادر بودن خیلى راحت مى تواند زمینه ساز حرف زدن شود و در ضمن خدایا این قابلیت دوست شدن با آدمها را از من نگیر!

*** 

تجریش دوست داشتنیم در تاریک روشن غروب شلوغ است. گله به گله مردم نشسته اند زل زده اند به ماشینها. مرد سمبوسه داغ را مى دهد دستم. چقدر دلم مى خواست وقت داشتم و سبزى مى خریدم. اما مى دانم دیکته پسرک مانده و باید زود برگردم خانه و در شلوغى این روزهاى قبل از تحویل کارم وقت سبزى پاک کردن هم ندارم. 

***

زنى که از کنارش رد مى شوم به مرد کناریش مى گوید: " اگر آخرین بار..." بقیه جمله اش در صداى بوق اتوبوسى گم مى شود. یاد فرندز افتادم. مایک به فیبى گفت:" اگر آخرین بار که بوسیدمت مى دانستم آخرین بارست که مى بوسمت لبم را از لبت برنمى داشتم." ولى مگر چقدر مى شود یک بوسه را طول داد؟ یک دقیقه؟ دو دقیقه؟ زن حالا دارد سرش را تکان مى دهد و نچ نچ مى کند. موضوع هر چه که باشد، بوسه نیست! 

***

شبِ نیاوران شلوغ است و سیاه پوش و نوحه زده. دلم آب انار مى خواهد. دلم مکث کردن و نگاه کردن مى خواهد. دلم یک عالمه چیزهایى را مى خواهد که نیست، مثل بوى دریا، مثل صداى یک گنجشک، مثل یک بوسه طولانى، یک بوسه خیلى خیلى طولانى...

 

* فروغ