« آغوش این دیوونه محکم نیست.»
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

روزهای ابری روزهای کار کردن نیست. روزهایی که آسمان انگار می‌خواهد بترکد و زیر بغضی که این همه مدت نگه داشته همه‌مان را مدفون کند. روزهای ابری باید با لباس گرم و یک فنجان نسکافه داغ نشست پشت پنجره. زل زد به گنجشکهای آواره. برگهای زرد. بچه هایی که می‌دوند. روزهای ابری را باید شالگردن بست و روی برگهای زرد راه رفت. به زودی پاییز تمام می‌شود و من حتی به یک برگ پاییزی هم دست نزده ام و زیر باران درست و حسابی راه نرفته ام. به زودی پاییز تمام می‌شود و سی و شش سالگی من هم به نیمه خواهد رسید. به آدمهای امیدوار حسودیم می‌شود. به آدمهایی که هنوز جرات دارند در این روزهای سیاه و ابری لبخند بزنند و بچه دار شوند. به آدمهایی که می‌گویند همه چیز درست می‌شود. من، زیر سنگینی ابرهای پاییزی، با خودم و افکارم دست و پنجه نرم می‌کنم. خودم را هزار بار توی آینه هایم شکست داده ام و هنوز شیدایی توی آینه ایستاده است که توی نگاهش چیزی جا مانده است. من دیگر نگاههای خودم را هم نمی‌شناسم. من دیگر خودم را نمی‌شناسم. کاش جرات داشتم و ... آخر این جمله را می‌توان با هزار جمله دیگر بست. دنیاهای موازی دور و برم سرم را درد آورده اند. کاش چشمهایم را می‌بستم و توی خودم می رفتم و به قول آقای رستاک، پاییز سال بعد برمی‌گشتم.