«اى عشق همه بهانه از توست.»
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

از لاى در اتاق روبرویى نور عجیبى مى آید که مثل هر شب نیست. مى بینم و اینقدر خواب زده ام که نمى توانم از جایم بلند شوم. صداى امیر مى گوید: " مگه خواب نبودى؟" و من تازه مى فهمم که حرف زده ام و نمى دانم چه گفته ام. جواب مى دهم؟ یادم نیست. بعد خوابم مى برد و خواب نمى بینم.  بیدار مى شوم. شش صبح است. صداى آب و دوش و حمام از واحد بالایى مى آید. از وقتى به این خانه آمده ایم دقیقا مى دانیم که این زن و شوهر کى با هم هستند. خوشبختانه صداى تختشان نمى آید ولى دم اذان صبح دوش گرفتنهاى طولانیشان لو مى دهدشان. حالا دو تا بچه دارند.

 زن که سر اولى حامله بود از پنجره دیده بودمش. با شکم برآمده، خیره به ناکجایى، کمى غمگین.  مثل همه مادرهاى دیگر در همان لحظه اى که دستشان را مى گذارند روى شکمشان و شک مى کنند به این که آیا دنیا ارزشش را داشت ؟ آیا دنیا با این طفلکى مهربان خواهد بود؟ آیا کار درستى کردم؟ و بعد خیره مى مانند. چون تا قیام قیامت، هیچ جاى دنیا مادرها هنوز نتوانسته اند تصمیم بگیرند که بالاخره با بچه دار شدن کار درستى کرده اند یا نه. 

 بچه هاى ما مادرها، بعد عاشق مى شوند، دنیایشان رنگى مى شود، یهو همه چیز در دنیا برایشان معنى پیدا مى کند. گنجشکها براى آنها جیک جیک مى کنند. باران براى آنها مى بارد و پاییز مال آنها مى شود. بچه هاى ما مادرها، یک روز از عشق درد مى کشند. چراغ دنیایشان خاموش مى شود . لابد فکر مى کنند پاییز، بیخودى پاییز است و مرگ از زندگى بهتر است و بعد "چرا مرا زاییدى که درد بکشم مادر؟ " و " چرا کسى به من نگفت عشق درد دارد مادر؟"

آن روز اما ما، مادرها باید جوابمان توى آستینمان باشد. باید بایستم روبروى بچه هایى که به دنیا آورده ایم، به چشمهاى قهوه اى سیرشان نگاه کنیم و بگوییم: " در این دنیا هر چه ارزش زندگى کردن دارد، درد هم دارد پسرم! دخترم! عزیزم... اگر از درد فرار کنى نه پاییز را مى فهمى، نه هیچ وقت دنیا مال تو مى شود. " بعد توى دلمان مى گوییم: " زاییدن تو هم درد داشت بچه جان. آن خط سفید عمیق روى تن من هنوز هست. تماشاى درد کشیدن تو دردش از درد عشقى که تو مى کشى کمتر نیست ولى زندگى همین است دیگر. جوان بودم عقلم نرسید که نیارمت به دنیا ولى بدون تو دنیا چه  ارزشی داشت عزیزم؟" 

 پاییز است آن موقع. شاید ده سال دیگر. کاش یادم باشد به پسرک آن روزها بگویم که هى نگوید "کاش عاشق نمى شدم و نفرین به دنیا و پاییز و گنجشکها" کاش یادم باشد که توى چشمهایش نگاه کنم و بگویم همین که عاشق بودى، همین که با عشق زندگى کردى، همین خاطره هایى را که تا ابد مال تو هستند  سنجاق کن به پاییز و از این مادر بشنو که دردها کهنه مى شوند و یک روز دیگر نگاهش که مى کنى قلبت اینطور تیر نمى کشد و بعد از اینکه یک روز جرات داشتى و عاشقى کردى خوشحال مى شوى. از حالا، به خاطر درد عشقی که هنوز نکشیده ای، معذرت مى خواهم پسرک ده سال بعد از اینم!

   از جایم بلند مى شوم. سنگینى ده سال را از رویم کنار مى زنم. مرد طبقه بالایى از حمام درآمده و حتما ایستاده به نماز صبح. صداى نفسهاى بلند بلند بچه ام مى آید که هنوز هفت ساله است و آن نور عجیب از لاى در اتاق روبرویى، فقط چراغ روشن بالکن است. بله، صبح یک چهارشنبه معمولى که زندگى به نظر چیز چرت و بیمزه اى مى آید...