آخر «شیدا» هم شد اسم؟
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

خیلى پیش نمى آید که من خانه تنها باشم، مخصوصا بعد از غروب. پسرک همیشه هست و امیر. وقتى که امیر رفت و پسرک را هم راهى کردم فکر کردم :" آخیش!" ده دقیقه بعدش مى چرخیدم توى خانه و آخیشم را گم کرده بودم. دلم شورشان را مى زد. نکند سینا گرسنه اش شده باشد؟ امیر سردش نشود؟ بلند شدم و لباسها را ریختم توى ماشین و فکر کردم :" گور باباى ساعت پیک" باید کارى مى کردم. از صبح نیمه مریض پاى کامپیوتر بودم. اما حالا در سکوت خانه دیگر از کار خسته شده بودم. شام هم داشتم. خانه را هم دلم نمى خواست مرتب کنم.

دوش گرفتم و ولو شدم. فکر کردم پسرکم "ز" را یاد گرفته و باید برایش کلمه هاى جدید بسازم. فکر دیگرى داشت مغزم را سوراخ مى کرد بچه ام سردش نشود؟ کسى یادش مى ماند کلاهش را سرش بگذارد؟ دم رفتن مظلوم نگاهم کرد. پیکره کوچک با آن کلاه آبى مسخره: " قول مى دى نخوابى تا وقتى بیام؟ قول مى دى درو برام باز کنى؟" طفلک من! بچه ام! گفتم :" برو عزیزم، من منتظرتم." یهویى پرسید: " اگه حوصله ام سر بره چى؟" گفتم:" تحمل کن بچه جان، دوست نداشتى دیگه نمى رى." و رفت. زنگ در خانه پدربزرگش را زد و بعد سوار آسانسور شدند. بچه من، رفت.

نشستم مثل احمقها هاج و واج زل زدم به در و دیوار. گرسنه ام نبود. خسته بودم. خستگى تمام روز، خستگى این هفته، خستگى این دو ماه رسوب کرد توى تنم. خستگى بزرگ کردن بچه اى که مال من نیست و هیچ وقت انگار مال من نبوده. خستگى مادر بودن. زن بودن. بودن. دلم لاک قرمز مى خواست و نمى شد که بزنم. دلم مى خواست بروم بیرون و گلودرد نداشته باشم و شام به جاى آش شلغم ، پیتزا بخورم. دلم مى خواست کسى بگوید: " دیوونه شدى؟ " و من جواب بدهم:" شاید" و دو تایى بخندیم. دلم مى خواست الهام آمده باشد. دلم مى خواست یک بچه کوچک داشته باشم، خیلى کوچک، آنقدر کوچک که همه جهانش من باشم. دلم همه جهان کسى بودن مى خواست. دلم دیوانه شده بود و همه چیز را با هم مى خواست و کسى نبود که بگوید: " بس کن دیوونه!" و با هم ریسه برویم.