«نکن اى صبح طلوع»
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٤  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

انگار هرگز نداشتمش، انگار هرگز نبوده، انگار شب همیشه همین شب دلگیر بوده که باران ریز ریز مى بارد و همه جاى شهر صداى نوحه مى آید. انگار همیشه همین شال مشکى سرم بوده و لابلاى جمعیت گریان چشمهاى گردم را پنهان کرده ام که کسى سرگردانیم را بو نکشد. انگار همیشه شنبه اینقدر مرگبار بوده و پاییز تمام برگهاى خشکش را در من تکانده و انگار که کسى که منتظرش بودند، نیامده و دیگر امیدى هم به آمدنش نیست. شب عاشوراست. گریه کردن آسان است وقتى کسى مى خواند که "نکن اى صبح طلوع" و همراهش زمزمه بلند مى شود " نکن اى صبح طلوع" و کسى توى دل تو دارد هوار این شب سنگین را مى زند. کسى که نه هزار و چهارصد سال پیش که همینجا نشسته و دارد براى خودش گریه مى کند و دلش مى خواهد این شب سنگین پنجه هایش را از گلویش بردارد...