شادیهای کوچک- یک
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

صبح دلم می خواست سر تا پا سفید بپوشم. پیراهن بلند سفید پوشیدم با مانتوی سفید. روسری سفید نداشتم. روسری آبی بست مرا به زمین. نگذاشت پرواز کنم. نگذاشت سبک باشم. اما این همه سفیدی خوب بود. خسته شده بودم از رنگ. خسته شده بودم از خودم توی آینه. بروم یک شال سفید بخرم. برای فردا. شاید باد ببردم... شاید.